آری ایـــــــــــن چنین بود بــــــــــــرادر.....
نویسنده:دکتر علی شریعتی
یاداشتهای کرده بودم تا امشب از آنچه که در این چند شب گفته ام نتیجه گیری کنم,اما سخنان برادر عزیزم پرویز خرسند که اگرنگویم"تنها کســـی است" ولی مطمئنا میتوانم بگویم ,قویترین نویسنده ای است که نثر امروز را در خدمت ایمان دیروز ما قرار داد است . آنچه را که می خواستم بگويم و احساسی را که داشتم,و جهت تفکری را که تعیین کرده بودم,به کلی تغییر داد. و به فکر افتادم که خاطره ای راکه به شما نیز بگویم.
من اگر از"خودم" خواهم گفت ,به این دلیل است که می خواهم"خاطره ای " را بگویم,خاطره ای که خود به خود به خود من به عنوان طبقه ای در دنیا ,در جامعه ام, در شهرم و تاریخم,مربوط است من از یک طرف به گروه تحصیلکرده امروز ,که می دانید در چه جوی فکر میکند, و چه رابطه ای با دین دارد, چه هدفهایی را دنبال میکند و صاحب چه زبان و فرهنگی است,وابسته ام,و از طرف دیگر ,از نقطه ای و خاکی بر خاسته ام؛کویر , جایی که آبادی نیست,جایی که سعادت و رفاه و برخورداری نیست ,خشکی و فقر و سختی زندگی است . و از طرفی ,به طبقه و نژادی وابسته ام که خون هیچ شریفی ,از آنهایی که شرافتشان به طلا و زر و زیور وابسته است, در رگم نیست. و در فطرتم احساس میکنم که گذشتگان من مادران و پدران من در طول نسلها تا آنجا که در تاریخ گم میشوند همواره زاده ی فقر و سختی و محرومیت اند ,با این خصوصیات رشته ی اصلی کارم هم تمدن است و همواره تمدن ها و آثار بزرگ تمدن بشری را بزرگترین افتخار نوع بشر میدانستم و به هر شهر و کشوری که میرفتم بلافاصله به سراغ یکی از آثار بزرگ تمدن گذشته میشتافتم .تا بدانم و ببینم و بشناسم که این قوم چه اثری خلق کرده است و چه شاهکاری آفریده است .
وقتی در یونان , به معبد دلفی رفتم و بناهای عظیم از آن همه زیبایی و شگفتی کار سرشار هیجان شدم.در اروپا در رم موزه ی هنر و معماری جهان معبدهای بزرگ و با شکوه و قصرهای عظیم در خاور دور چین,کامبوج ,ویتنام کوههای عظیمی هست که انسان با دست ,انگشت,چشم و اعصابش آن کوهستان را تراشیده تا به صورت معبدی دراورده است.ُبرای خدایان و برای نمایندگان خدا در زمین,روحانیان رسمی مذهبشان.
اینها در نظرمن بزرگترین میراث عزیز بشریت بود.
تا اینکه در تابستان امسال(به احتمال زیاد منظورشان تابستان1350است) در سفر به آفریقا که بیشترین شوقم دیدن اهرام سه گانه ی مصر بود,آن همه پندارها در درونم فرو ریخت .
هم از راه,به زیارت آثار شگفت اهرام,یکی از عجایب هفتگانه ی جهان شتافتم.و خوشحال که چنان موفقیتی بدست آورده ام. در پی راهنما و گوش سپرده به توضیحاتش ,در شکل ساختمان اهرام و تاریخش وشگفتیها و زیبایی ها و اسرارش.
بـردگــان هشتصد میلیون تخته سنگ بزرگ را از"سوان" همانجایی که سد معروف اسوان را ساخته اند,به قاهره آورده اند.و 9 هرم ساخته اند که شش تا کوچک است و سه تای دیگر بزرگ که شهره جهان اند.
هشتصد میلیون سنگ را در از فاصله ی 980 کیلومتری به قاهره آورده اند و روی هم چیدند و بنایی ساختند تا جسد مومیایی شده فرعون و ملکه را در زیر آن دفن کنند.
و خود دخمه , مدفن اصلی که محلی است بزرگ ,فقط از5 قطعه سنگ یکپارچه و خام ساخته شده است که چهار قطعه سنگ بزرگ به عنوان دیوار بزرگ و یک قطعه دیگر به عنوان سقف اطاق.
برای تصور قطر و وزن سنگی که سقف را تشکیل می دهد,کافی است بدانیم جنسش از رخام است.
و چندین میلیون قطعه سنگ بزرگ تا نوک اهرام وی همن سقف چیده اند و این سقف 5هـــــــــزارسال است که این وزن را تحمل میکند.
از آن همه کار ,از شاهکارهای چنان عظیم, دچار شگفتی شده بودم که در گوشه ای به فاصه 400,300 متری قطعه سنگهایی را دیدم که متفرق برهم انباشته شده اند .از راهنما پرسیدم آنها چیست؟گفت:چیزی نیست ,مشتی سنگ است. گفتم اینها نیز سنگهای انباشته بر هم است و چیزی نیست؟میخواهم بدانم که آنها چه هستند,گفت آنها دخمه هایی هستند که چندین کیلومتر در دل زمین حفر شده اند.پرسیدم:چـرا؟ گفت:سی هزار برده,سی سال سنگهایی چنان عظیم را از فاصله ی هزار کیلومتری به دوش می کشیدند,گروهها گروه در زیر این بار سنگین جان می سپرند,و هر روز خبر مئگ صدها نفر را به فرعون میدادند اما نظام بردگی که به قول"شوارتز"باعث شد تا هیچوقت حتی اهرام وچرخ ایجاد نشود,چون وجود بردگان ارزان بی نیازشان میکـرد, بی اندکی ترحم اجساد لهیده بـردگان را بـه گودالها میریخت و بردگانی دیگر را به سنگ کشی می گماشت.
گفتم:می خواهم به دیدن آن هـزار بـرده لهیده ی خاک شده بــروم.گفت:آنجا دیدنی نیست سنگهایی به هم ریخته است و دخمه های گور هـزاران برده,که به دستور فرعون ذر نزدیک گور او در خاکشان چیده اند,تا هم چنان که در زندگیشان نگهبانش بوده اند,و جسمشان را به خدمتش گماشته بودند,در مرگ نیز نگهبانیش کنند و روحشان را هم به کار خدمتش بدارند.
گفتم دیگر رهایم کن که به همراهی تو نیازی نیست,من خودم میروم. رفتم و در کنار دخمه ها نشستم و دیدم چه رابطه ی خویشاوندی نزدیکی است میان من و خفتگان این دخمه ها,هـردو از یک نژادیم, راست است که من از سرزمینی آمده ام آنها از سرزمینهایی.من از نژادی ام و آنها از نژادی .اما اینها تقسیم بندیهای پلیدی است تا انسانها را قطعه قطعه کنند و خویشاوندان را بیگانه بنمایند و بیگانگان را خویشاوند.
اما من بیرون از این تقسیم بندیها,از این سلسله و نژادم و خویشاوند و همدردشان .وچون دیگر بار به اهرام عظیم نگریستم دیدم که چقدر با آن عظمت و شکوه و جلال بیگانه ام .یا نه ,چقدر به آن عظمت و فرهنگ و هنر و تمدن کینه دارم که همه آثار عظیمی که در طول تاریخ,تمدنها را ساخته اند بر استخانهای اسلاف من ساخته شده است.دیوار چین را پدران برده من بالا بردند وهـرکه نتوانست سنگینی سنگهای عظیم را تاب بیآورد ودر هم شکست,در جـــــرز دیـوار گذاشته شد.
دیوار چین و همه دیوارها و بنا ها وآثار بزرگ تمدن بشری , این چنین به وجود آمد.
دیدم تمدن یعنی دشنام ,یعنی نفرت ,یعنی آثار ستم هــــزاران سال بر گرده و پشت اجداد من. در میان انبوه دخمه ها نشستم و دیدم چنان است که پنداری همه ی آنهایی که در دل دخمه ها خفته اند , برادران منند.
به اقامتگاهم برگشتـم و به برادری از گروه بی شمار بردگان نامه ای نوشتم و آنچه را که در عرض این پنج هـزار سالي كه بر ما رفته بود ,برایش شرح دادم .5هـزار سالی که او نبوده است اما بردگی در شکلهای مختلفش بوده است.
نشستم و برایش نوشتم که بــــــــــرادر:
تو رفتی,ما همچنان در کار ساختن تمدنهای بزرگ,فتح های نمایان و افتخارات عظیم بودیم به دهات و روستاهایمان میامدند و چون چهارچایانمان میگرفتند و می بردند و به کار ساختن گورها شان میگماشتند که اگر در ضمن کار تحملمان پایان میگرفت,چون سنگی در بنا مینشستیم و اگر می توانستیم کار را به پایان ببریم ,شکوه و عظمت و افتخار بنا به نام کسی دیگر ثبت میشد,واز ما حتی نامی در خاطره ای نمی ماند.
گاهی ما را به جنگ میبردند جنگ علیه کسانی که نمی شناختیم ,و شمشیر کشیدن به روی کسانی که نسبت به آنها هیچ کینه ای نمی ورزیدیم. حتی کسانی که همراه و هم طبقه و هم سر نوشت ما بودند.
ما را میبردند و مادران وپدران پیر و شکسته مان چشم انتظارمان میماندند و انتظارشان هرگز پاسخی نمی یافت.
این جنگ ها به قول دانشمندی عبارت بود"از جنگ دو گروهی که با هم میجنگیدند بدون این که هم را بشناسند,و برای کسانی که با هم نمی جنگیدند اما هم را می شناختند "و ما را میبردند نابود و قتل عام میکردیم ,نابود و قتل عام می شدیم اگر شکست می خوردیم داغ و دردش را پدران و مادرانمان و روستاهای متروک و مزارع خراب ما تحمل میکرد,و اگر پیروز می شدیم افتخار و قدرت نصیب کسانی دیگر می شدو ما هرگز در فخر وغنیمتش سهیم نبودیم.
برادر بعد از تو تحولی بزرگ پدید آمد. فرعونها ,قدرتمندان و زور مندان تاریخ تغییر تفکر دادند و ما خوشحال شدیم. آنها معتقد بودند که روح شان جاوید است و همواره پیرامون قبرهایشان می چرخند و اگر جسد سالم بماند ,روح با جسد ارتباطش را حفظ میکنند,و در پی این عقیده بود که ما را و شما را مجبور می کردند تا بر گور شان بنای عظیم را بنا کنیم و آنها روشن فکر شدند و دیگر به مرگ نیدیشیدند و ان عقیده کهنه را رها کردند و ما مژده بزرگی شنیدیم, نجات از ساختن این گور ها وآوردن 800میلیون سنگ از هزار کیلومتری و رویهم چیدن...
اما برادر این یک شادی ناپایدار و زود گذری بود.زیرا بعد از رفتن تو باز هم به دهات ما ریختن و به بیگاریمان کشیدند.باز هم با پشت و شانه هایمان سنگها و ستونهای عظیم را حمل کردیم اما نه برای گورهاشان,که به گورهاشان اهمیتی نمیدادند ,بلکه برای قصر هاشان و قصرهای عظیم با خون و گوشتمان در جای زمین سر برافراشت ودر کنارشان دخمه های دیگر نسل هامان را بلعید.
برادر !دیگر بار در کام ناامیدی بودیم که امیدی به ماندنمان خواند. پیامبران بزرگ برخاستند,زرتشت بزرگ,مانی بزرگ,خدای بزرگ,کنفسیوس حکیم,لائوتسوی عمیق...
روزنه ای به نجات گشوده شده بود. خدایان بقرای نجات ما از ذلت و بردگی ,پیامبران منجی خویش را بسیج کرده بودند ,تا ایمان و پرستش را جانشین ستمگری و بردگی کنند.
اما برادر این مبعوثین خدایان,از خانه بعثتشان فرود میامدند و بی هیچ اعتنایی به ما وهیچ نام و یادی ازما, راهی کاخ و قصری میشدند.
کنفسیوس حکیم که آن همه از جامعه و انسان گفت و باور کردیم ,و دیدیم که به وزارت"لو "رفت و ندیم شاهزادگان چین شد.
و"بودا" که خود شاهزاده بزرگ"بنارس"بود و از همه ما برید ودر درون خود برای رفتن به "نیروانا" که نمی دانم کجاست, ریاضت های بزرگ و اندیشه های بزرگ آفرید!
و زرتشت در آذربایجان مبعوث شد,و بی آنکه باما تازیانه خوردگان و عزاداران دخمه ها ,دخمه ای گور هزاران برادر بوده, به بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما برید.
و"مانی"از نور گفت و به ظلمت تاخت و روشنی را در گوش ما زندانیان ظلمت ظلم ,زمزمه کرد,گفتیم اینک اوست که نجاتمان را می خواند. اما گفتار روشنش را در کتابی پیچید و به شاپور ساسانی هدیه کرد ودر تاج گذاریش خطبه خواند و افتخارش همه این شد که در رکاب شاپور سر ندیب و هند و بلخ را گشت و بعد این چنین مان شکست و شکست مان را سرود که :"آنکه شکست میخورد از ذات ظلمت است و آنکه پیروز میشود از ذات نور" و مگر نه اینکه ما شکست خوردگان همیشه ی, سرتاسر تاریخم؟
برادر تو قربانی این بناهای بزرگ بر گور شدی,ومن قربانی ساختن این قصرهای عظیم. و ناگهان دیدم که در کنار فرعون ها و قانون ها که به بردگی مان میخریدند و به بیگاریمان میکشیدند دیگرانی نیز به نام جانشینان این پیامبران سر کشیدند,روحانیان رسمی.
از فلسطین گرفته تا ایران,تا مصر,تا چین,تا هر جا که جامعه ای و تمدنی هست در کنار این اهرام واین قصرهای بزرگ برای ساختن معابد پر شکوه باید سنگ میکشیدیم.
وبعد مدعیان پیامبری و جانشینان آنها,ما را دستبندی دیگر زدند و بنام زکات غارتی دیگر کردند, و بنام جهاد درراه دین به میدانهای دیگر فرستادند تا جایی که نا گزیرمان میکردند ,که در برابر خدایان در مذبح معبدها و در کنار بتها کودکانمان را قربانی کنیم .
نمیدانی بـرادر , که تمامی معبدها انباشته از خون فرزندان معصوم ماست.وما هـزاران ســـال بدبخت تر از تـــو و سرنوشت تو,گـــور و قصر و معبد ساختیم وخدایان در کنار فرعون ها و در کنا قاون ها و نمایندگـانشان, بازهم به جانمان افتادند. [....]
اما برادر ناگهان خبـر یافتم که مردی ز کوه فرود آمده است و در کنار معبدی فریاد زده است که:من از جانب خدا آمده ام.
و من باز بر خود لرزیدم که باز فریبی تازه برای ستمی تازه اما چون زبان به گفتن گشود باورم نشد:میگفت من ازجانب خدا آمده ام که خدا اراده کرده است تا بر همه ی بر دگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنان را پشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهـد.
شگفتــــا!!!چگونه است که خدا با بردگان و بیچارگان سخن می گوید و به آنها مژده ی نجات و نوید رهبـری و وراثت بر زمین میدهد.
بــاورم نشد گفتم:او نیز همچون پیامبران دیگر در ایران وچین و هند شاهزاده است که به نبوت مبعوث شده است تا با قدرتمندی هم پیمان شود و قدرتی تازه بیافریند.
امـــــــــا گفتند,نه او یتیمی بوده است و همه او را دیده اند که در پشت همین کــوه گوسفندان را میچرانیده است. گفتم عجبـــا!!!چگونه است که خداوند فرستاده اش را از میان چوپانان برگزیده است؟
گفتند:او آخرین حلقه سلسله ای است که در آن سلسله اجدادش همه چوپانان بودند,از شوق یا هراسی گنگ بر خود لرزیدم که برا ی نخستین بار از میان ما پیامبری بر خاسته است.
بردار به او ایمان آوردم ,چرا که همه برادرانم را برگرد او دیدم, بلال, برده ارزان قیمت بیگانه ای از حبشه,سلمان برده آواره ای از ایران,ابوذر فقیر درمانده ی گمنامی از صحرا... باور کردم و ایمان آوردم چرا که کاخ گلی بود که خود در گل و خاک کشیدن شرکت کرده بود و بارگاهش و تختش تکهچوبی بود انباشته از برگ های خرما.
این همه دستگاه او بود,و این همه فشاری بود که او برای ساختن خانه اش بر مردم وارد کرد و تا بود چنین بود وچنین مرد.
آمدم از ایران,گریختم از نظام موبدان و گریختم از نظام تبارهای بزرگ که ما را همواره برای جنگ ها و قدرتها به بربدگی مان میکشیدند و به شهر او آممدم با دیگر بردگان و آوارگان و بی پناهان جهان و با او زیستم تا پلکهایش در سنگینی مرگ خورشیدمان را در پرده کشید.
و برادر! ناگهان دیدم که دیگر بار معابد عظیمی پر شکوه بنام او سر کشید و شمیشیرها ,بر رویشان آیات جهاد بسویمان آخته شد. و باز از ثمره غارت ما به دستور جور,بیت المال ها سرشار شد. و نمایندگان این
مرد نیز به روستاهایمان ریختند و جوان هامان را به بردگی نمایندگان و روسای قبایلشان بردند و مادرانمان را در بازارهای دور فروختند و مردانمان را ,به نام جهاد در راه خدا کشتند و همه هستیمان را بنام زکات غارت کردند.
نا امید شدم چه کنم برادرو چه میتوانستم بکنم ؟
قدرتی به وجود آمده بود که در جامعه توحید ,همان بتها را پنهان داشته و در معبد و محراب الله همه ی آن آتشهای فریب برآفروخته شده بود و باز همان چهره های قارونی و فرعونی که تو خوب می شناسی برادر و چهره های قدیسن دروغ همدست و همدستان قارون و فرعون که بنام خلافت الله و خلافت رسول الله بر جان بشریت و بر جان ما تازیانه شرع نواختند.ما باز به بردگی افتادیم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازیم.
دیگر بار مبارزات عظیم محرابهای پر شکوه و قصرهای بزرگ و کاخ سبز دمشق و دارالخلافه هزارو یک شب بغداد, به قیمت خون و زندگیمان سر کشید و این بار بنام الله .
دیگر باور کردیم که راه نجاتی نیست و سرنوشت محتوم مان بردگی و قربانی شدن است.
آن مرد که بود؟ آیا در پیامش فریبمان را پنهان داشت ؟ یا در این نظامی که اکنون در سیاه چاله هایش می پوسیم, وهمه برادران ومزرعه و هستی و سر نوشت ما غارت و قتل عام شده , من و او (آن پیامبر) هر دو قربانی شده ایم؟
نمی دانم دیگر راهی برایم نبود به کجا باید میرفتم؟ به موبدان خود چگونه میتوانستم برگردم .به معبد های باز گردم که همواره همدست وهمداستان قدرتها و فریبها بودند؟
به رهبران و مدعیان آزادی و ملیتم برگردم؟ اینه همه کسانی بودند که در حکومت انقلاب جدید قدرت خانوادگی شان را در خراسان و سیستان و گرگان از دست داده بودند و اکنون برای بدست آوردن حکومت خانوادگی و احیاء نظام جاهلی شان می جنگیدند.
به مساجد؟ چه تفاوتی است بین این مسجد ها و آن معابد؟
ناگهان دیدم برادر این شمشیر های که به سینه شان آیات جهاد حک شده بود و معابدی که سرشار از سرود و نیایش الله بود و مأذنه های که اذان توحید می گفت و چهره های مقدسی که بنام امامت و ادامه سنت آن پیام آور دست اند کار بودند و ما را به بردگی و قتل عام گرفته بودند , پیش از من کسی دیگر را قربانی مظلوم این شمشیرها و محرابها کردند"علی"[....]
او بهتر از سقراط می اندیشید,اما نه برای اثبات فضایل اخلاقی اشرافیتی که بردگان از آن محرومنند , بلکه برای اثبات ارزشهای انسانی یی که در ما بیشتر است. زیرا او وارث قارونها و فرعونها و موبدان نیست. او خود نه محراب دادرد و نه مسجد ؟, او قربانی محراب است.[....]
اکنون برادر در وضع و در عصر و در جامعه ای زندگی میکنم که باز من و هم نژادانم و هم طبقه هایم به او نیازمندیم. [....]
در جامع ای هستم که در برابرم دشمن در یک نظام نیرومند بر بیش از نیمی از جهان حکومت میکند و نسل مرا برای بردگی تازه از درون میسازد برادر .
ما اکنون به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم ,آزاد شده ایم , بردگی برافتاده است , اما به بردگی یی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم .اندیشه ما را برده کرده اند , دلمان را به بند کشیده اند و ارداده ی مان را تسلیم کرده ایم و ما را به عبودیتی آزاد گونه پرورانده اند .
و اکنون برادر ما در برابر این نظامهای حاکم ,کوزه های خالی زیبای شده ایم که هر چه می سازند می بلعیم اکنون بنام فرقه ,بنام خون ,بنام خاک و بنام خود او و مخالف او قطعه قطعه می شویم, تا هر قطعه ای , لقمه ای راحت الحلقوم در دهانشان باشیم تفرقه تفرقه .
پیروان او و مکتبش را به جان هم انداخته اند , این دشمن اوست, چرا در چنین سرنوشتی که بر جهان و بر ما حکومت میکند , با او دشمنی می کند؟چون او با دست بسته نماز می خواند و آن به این کینه
می ورزد که این بادست باز نماز می گذارد!این,دشمن او ,چون مهر ندارد و بر فرش سجده میکند و او,دشمن کنه توز این, که پیشانی بر مهر میگذارد.
جنگ ها و خصومتـها و جبهه ها را تا این اندازه تنگ کرده اند و روشنفکرانمان را به سرزمینهای دیگـری رانده اند و خود هیأت چوپانان گرفته اند.
بـــــــــــــــــرادر!!!!!تو به سادگی اربابت را می شناختی و درد شلاقی را که میخوردی ,به سادگی احساس میکردی,و میدانستی که برده ای و چــرا برده ای و کی برده شدی و چه کسانی برده ات کرده اند,وما اکنون با سرنوشتی همرنگ تو بی آنکه بدانیم کی ما را به بردگی این قرن کشانده است و از کجا غارت می شویم و چگونه به تسلیم ,و چگونه به انحراف اندیشه ,و چگونه به عبودیتهای زمینی دچار شده ایم.
و اکنون نیزما را چون چهارپایان ,نه تنها به بردگی می کشند که به بهره کشی گرفته اند. بیش از عصر تو و بیش از نسل تو ,برادر ,ما بهره می دهیم.همه ی قدرتها و سرمایه ها و نظامها و ماشينها و کاخهاي بزرگ جهان و همه ی این سرمایه ها ی عظیم وغنا و ثروت و تولید ما را,با پوست گوشت و خون و رنج و پریشانی و محرومیتمان می چرخانیم,و فقط به اندازه ای میدهند که فردا باز به کار آییم.
بیش از عصر تو بــرادر ,محرومیم و ظلم و تبعیض طبقاتی و ستم ,بیش از زمان توست,اما با چهره و پیرایه های تازه تـر.
و برادر علـــی تمام عمرش را بروی این 3 کلمه گذاشت:
مظهر 23 سال تلاش و جانبازی و جهاد برای ایجاد یک ایمان ,در درون وحشی های متفرق ,و25 سـال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمانان در برابر امپراطوری های روم و در برابراستعمار ایران ,و همچنین 5سـال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه عقده ها و کینه های مارا با شمشیر خویش بیرون کشد و آزادمان کند.
نتوانست ,نتوانست , اما توانست مذهبی را و پیشوایی وسیادتی را برای همیشه برای من و ما ,برادر اعلام کند ,مذهب عدل و مذهب رهبری خلق:و 3 شعار گذاشت,سه شعاری که همه هستی خودش و خاندانش قربانی این سه شعـار شــدند:
مکتب,وحــدت و عــدالـت.
ممنون که وقت با ارزش خودتونو برای خوندن این مطلب گذاشتید.امیدوارم ارزششو داشته باشه. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()