کتابی که پیش روی شماست به روایت آقای" مــارک تواین",با نام اصلی,سامویل لنگهورن کلمنس(1910_1835)که در ایران با شاهکارهای سه گانه اش:ماجراهای تام سایر,ماجراهای هاکلبری فین وشاهزاده و گدا میشاسند نوشته شده است,خاطرات آدم و حوا تلفیقی از بخشهای مختلف 6 اثر مارک تواین که طی سالهای متمادی منتشر شده ,میباشد.زبان طناز و طعنه آمیز تواین  در این اثر با لحنی عاشقانه  باعث شده تا اولین داستان عاشقانه ی دنیا را روایت کند واز ورای آن,نگاهی به روابط میان زنان و مردان بیاندازد.

امیدوارم از خواندن این مطلب لذت ببرید.

حوا

کی ام؟چی ام؟کجام؟

شنبه:

دیگه یه روزم شده.انگار دیروز بود که اومدم.چون اگه پریروزیم وجود داشت من این جا نبودم یا اگه هم بودم یادم نمیاد

شایدم من متوجهش نشدم.خب سعی میکنم از این به بعد بیشتر مراقب باشم همه چی رو یادداشت کنم.بهتره از همین الان شروع کنم تاترتیب خاطراتم به هم نریزه,غریزه بهم میگه این نوشته ها یه روزی به درد تاریخ نویسان می خوره.

حس میکنم یه تجربه رو دارم !غیر ممکنه کسی به اندازه ی من احساس کنه یه تجربه  سوره ی یواش یواش داره باورم میشه این چیزیه که من هستم!یه تجربه ,فقط یه تجربه نه چیز دیگه!

خب اگه من یه تجربه ام,همه ی اونم؟نه!فکر نمیکنم!فکر میکنم یه بخشی از این تجربه ام ,بخش اصلی اون!اما به گمونم بقیه ی این تجربه م سهم خودشو تو این ماجرا داره.

آیا موقعیتم این وسط تضمین شده یا باید مواظب باشم و ازش مراقبت کنم ؟شاید دومی !غریزه بهم میگه مراقبه ای ابدی, هزینه ی برتری است.(به گمونم واسه کسی به کم سالی من عبارت خوبیه !)

امروز همه چیز بهتر از دیروزه.تو شلوغ پلوغی تموم کردن کار ساختن  دنیا,کوه ها آشفته و دشتا  شلوغ به هم ریخته باقی  مونده بودنو این منظره ی زشتی راو درست کرده بود.

نباید کارای قشنگ و با شکوه هنری رو هول هولکی سر هم کرد !این دنیای نوساز  وبزرگ قشنگترین اثر هنریه!که با وجود  جله ای که وقت ساختنش کردن به شکل حیرت اوری  کامله !بعضی جاها زیادی ستاره وجود داره در صورتی که جاهای دیگه به اندازه ی کافی ستاره نیست.اما حتما این مشکل هم بر طرف میشه!

دیروز طرفای بعداز ظهر اون یکی تجربه رو دنبال کردنم  تا ببینم به چه دردی میخوره!اما نفهمیدم.فکر میکنم مــرد باشه من تا حالا هیچ مردی را ندیدم اما اون شبیه یه مرده و مطمئنم همین طوره.

درمورد او بیشتر  از تموم حیوونای دیگه احساس کنجکاوی میکنم.اولش  ازش میترسیدممو هر موقع پیداش میشد شروع به دویدن میکردم چون فکر میکردم می خواد دنبالم کنه. اما یواش یواش فهمیدم اونه که میخواد از دستم فرار کنه. واسه همین دیگه ازش نترسیدم, راه افتادم هر جا میرفت نزدیکش حرکت میکردم .

این کار اونا عصبی و ناراحت کرده بود.آخرش اونقدر ترسیده بود که از یه درخت بالا رفت .

کلی منتظر موندم,بعد بی خیال شدم رفتم خونه

امروز دوباره همین اتفاق افتاد.

مجبورش کردم از دستم فرار کنه و بره بالای درخت!

آدم

دوشنبه:

این موجود جدید و مو بلند,خیلی داره مزاحم میشه !همیشه داره ول میگرده و هرجا میرم دنبالم میاد!از این کارش خوشم نمیاد!به این که کسی همرام باشه عادت ندارم, ای کاش بره پیش بقیه حیوونا ....

حوا

یکشنبه:

دیشب ماه شل شد و از آسمون افتاد پایین –چه مصیبت بزرگی! وقتی بهش فکر میکنم دلم می گیره. بین چیزای قشنگ و زینتی هیچ چیزی تو خوشگلی به پای ماه نمی رسه. باید محکم ترمی بستنش. ای کاش بشه دوباره اونو سر جاش برگردونیم...نمی شه حدس زد کجا رفته و تازه مطمئنم هر کی دستش بهش برسه قایمش می کنه. چون اگه خودم بودم همین کار را می کردم. تو هر مورد دیگه ای می توانم صادق باشم ولی تازگی دارم متوجه می شم که تموم وجودم عشق به زیباییه,خب این طوری نمی شه به من اطمینان کرد ماه  یکی دیگه رو به من بسپرد!تازه وقتی نمی دونه ماهش پیش منه !!اگه تو روز یه ماه پیدا کنم به صاحبش برمیگردونم ,چون میترسم یکی اونو دست من ببینه. اما اگه تو تاریکی پیداش کرده باشم یه بهونه ای پیدا میکنم تا به هیچکی در موردش نگم چون من عاشق ماهم!خیلی قشنگ و عاشقانه ست! کاشکی میشد پنج,شیش تا ماه داشتیم ,اونوقت دیگه هیچ وقت نمی خوابیدم ستاره ها هم خوبن کاشکی میشد چندتا از اونا رو بچینم تا روی موهام بذارمشون !اما به گمونم هرگز نتونم حتما تعجب می کنید اگه بفهمید چقدر از ما دورن! چون اصلا این طور به نظر نمی رسه.وقتی واسه اولین بار تو آسمون پیداشون شد,خواستم با یه چوب چندتاشونو بچینم.اما چوبم بهشون نرسید بعدش اونقدر سنگ و کلوخ طرفشون پرت کردم که خسته شدم,اما چون چپ دستم و نمیتوانم خوب سنگ پرت کنم نتونستم حتی یه دونشو بچینم. البته بعضی از پرتابام خیلی نزدیک بود و اگه یه کم بیشتر تلاش میکردم شاید میتونستم یکیشونو پایین بندازم. واسه همین نشستم و گریه کردم,که به گمونم واسه سن و سال من کاملا طبیعیه.

هنوز اون بالاست !انگار داره استراحت میکنه ! البته این فقط بهونهشه! وگرنه یکشنبه که روز استراحت نیست !شنبه را واسه این کار گذاشتن! این موجود فقط دوست داره استراحت کنه !این همه استراحت خسته ام میکنه این که همش بنشینم و اون درخت را نگاه کنم هم خسته ام میکنه تعجب میکنم این موجود واسه چی ساخته شده .هیچوقت ندیدم کاری انجام بده!

بعدش یه کم استراحت کردم,یه سبد برداشتمو راه افتادم طرف انتهای باغ,جایی که ستاره ها نزدیک زمین بودن و میتونستم اونا رو با دست بچینم. اینجوری از مه نظر بهتر بود,چون میشد اونارو آروم یکی یکی  جمع کرد تا نشکنن!!اما اونجا از چیزی که فکر میکردم دورتر بود,آخرش منصرف شدمو جلوتر نرفتم.خیلی خسته بودم,نمیتونستم حتی قدم از قدم بردارم,پاهام زخمی شد بودنو درد میکردن.نمیتونستم برگردم خونه,خیلی دور بود و هوا داشت سرد میشد.چندتا ببر پیدا کردم و تو بغلشون که خیلی گرم و راحت بود,راحت خوابیدم. نفسشون شیرین و دلپذیربود,چون از توت فرنگیهای باغ تغذیه میکردم.تا پیش از او هیچ ببری را ندیده بودم.اما همون موقع از نوارایی که رو بدنشون داشتن شناختمشون.

سه شنبه:

اونا دیشب ماهو سر جاش برگردوندن من خیلی خوشحال شدم!ااین از دستکاریشونه ماه دوباره سر خوردو پایین افتاد اما دیگه ناراحت نشدم.وقتی آدم همسایه های به این خوبی داره دیگه لازم نیست نگران باشه,اونا ماهو برمیگردونن.کاش میتونستم واسه تشکر ازشون یه کاری کنم. دوست داشتم  میتونستم براشون چندتا ستاره بفرستم,چون ما بیشتر از نیازمون ستاره داریم.البته منظورم منه!!نه ما!!چون میدونم اون موجود به این چیزا هیچ اهمتی نمیده.

نه ذوق و سلیقه داره,نه مهربونی!

دیروز عصر موقع تاریک و روشن شدن هوا دیدم کنر برکه دراز کشیده و دلره سعی میکنه ماهی های خال دار کوچیکی

که اونجا بازی می کردنو بگیره. منم مجبور شدم اونقدر کلوخ طرفش پرت کنم تا باز بره بالای درخت

   و دست از سر اون ماهیای بی چاره برداره. گاهی از خودم می پرسم این موجود واقعا به چه دردی می خوره؟! اصلا قلب داره؟ راس راسی هیچ احساسی به اون موجودای کوچولو و دوست داشتنی نداره؟

گاهی گمون میکنم اصلا واسه همین کارا ساخته شده! ظاهرش که این طور نشون می ده. یکی از کلوخا به پشت گوشش خورد و اون به حرف اومد. هیجان زده شده بودم. چون اولین بازی بود که صدای کسی جز خودمم می شنیدم. کلمه هایی که گفت رو نفهمیدم,اما به نظرم با معنی رسیدن.

از وقتی فهمیدم می تونه حرف بزنه, ازش خوشم اومده, واسه  این که عاشق حرف زدنم, همیشه دارم حرف می زنم ,حتا تو خواب! به نظر خودم خیلی هم جذابه! اما اگه کس دیگه ای رو داشته باشم که باهاش حرف بزنم , جذاب تر از اینم می شم و اگه بخوام می توانم یه ریز براش حرف بزنم.

اگه این موجود یه انسانه,نباید براش از ضمیر آن استفاده کنم!

اگر می کنم از نظر دستوری درست نباشه! باید از ضمیر او براش استفاده کرد.بقیه ی ضمیراش هم این طوری می شه:

فاعلی:او

و ملکی: برای او.

خب,از این به بعد من اونو یه انسان به حساب می آرم و با ضمیر او صداش می کنم تا وقتی که خلافش ثابت بشه!!

از این که در مورد همه شک داشته باشی , خیلی بهتره!

آدم

چهارشنبه :

ای کاش حرف نمی زد,همیشه در حال حرف زدنه ,شاید به نظر برسه دارم به اون موجود بی چاره تهمت می زنم, اما

این قصد و ندارم . تا پیش از این صدای هیچ انسانی رو نشنیده بودمو هر صدای تازه ی عجیبی که مزاحم آرامشم بشه گوشمو اذیت می کنه و واسم مث یه نت فالش می مونه. این صدای جدید بیش از اندازه به من نزدیکه, درست کنار شونه م, بغل گوشم, اول یک طرف و بعد طرف دیگه. من فقط به صداهایی عادت دارم که از من دور باشن.

حوا

پنج شنبه:

در مورد فاصله ها دارم شناخت بهتری پیدا می کنم. قبل از این انقدر به داشتن همه ی چیزای قشنگ علاقه داشتم که مثل گیجا فقط دستمو طرفش دراز می کردم. بعضی وقتا خیلی دور بودن و بعضی وقتا فقط چند سانتی متر باهام فاصله داشتن. اما من فکر می کردم چند متر ازم دورن, خیلی وقتا کلی هم خارتو این فاصله بود! این طوری یه درسی رو یاد گرفتم, در ضمن واسه خودم یه قانون ساختم: اولین قانون من: یک تجربه ی زخمی از خار دوری می کند! به گمونم واسه کسی به سن و سال من, نتیجه گیری خوبیه!

آدم

سه شنبه:

امروز هوا ابریه ,از شرق باد می وزه,به گمونم ما بارون خواهیم داشت... ما ؟! این کلمه دیگه از کجا اومده؟... حالا یادم اومد , اون موجود جدید ازش استفاده می کنه.

جمعه:

زندگیم دیگه به شادی گذشته ها نیست.

شنبه:

موجود جدید زیادی میوه می خوره. همین روزاست که میوه هامون ته بکشن! میوه هامون! میوه های ما!

این کلمه اونه, البته از بس شنیدمش دیگه کلمه ی منم هست. امروز صبح مه سنگینی همه جا رو پوشونده بود. من توی مه بیرون  نمی رم. اما موجود جدید می ره. تو هر آب و هوای بیرون می ره. و هی حرف می زنه. ای جا یه زمانی خیلی ساکت و دلپذیر بود.

حوا

یک شنبه:

تمام هفته رو بهش چسبیده بودم و هر جا می رفت دنبالش می رفتم. سعی می کردم با هم آشنا بشیم مجبور بودم فقط خودم حرف بزنم چون اون خیلی خجالتیه اما اشکال نداره. به نظر می رسید از این که منا کنارش می بینه خوشحاله منم تا می تونستم از کلمه ما استفاده می کردم چون انگار این طوری بیشتر باهام صمیمی می شه.

آدم

یک شنبه:

امروز به هر جون کندنی که بود گذشت.یکشنبه ها دارن هی بیشتر و بیشتر خسته کننده میشن.یکشنبه را گذاشتن واسه استراحت!(قبلش هم شیش تا از این روزا رو تو هر هفته داشتم.)

حوا

چهارشنبه:

یواش یواش داره برخوردمون با هم بهتر میشه و بیشتر وبیشتر باهم آشنا میشیم.دیگه از دستم فرار نمیکنه.این خودش علامت خوبیه و نشون میده دوست داره کنار باشم.این باعث خوشحالی من میشه,منم سعی میکنم تا هرطوری میتونم بهش کمک کنم اینطوری بیشتر تحویلم میگیره!

تو یکی دو روز گذشته تموم کار نام گذاری موجودات رو که به عهده ی اون گذاشته شده به عهده گرفتم,این باعث شده بتونه یه نفس راحت بکشه,چون هیچ استعدادی تو این زمینه نداره و به همین خاطر کلی ازم ممنونه که این کارا براش انجام میدم.نمیتونه واسه موجودات اسمای درست و حسابی بذاره. اما منم نمیذارم بفهمه این نقطه ضعفشو میدونم هر وقت موجود جدیدی پیداش میشه قبل از اینکه فرصت کنه مثل خنگا سکوت کنه,واسش یه اسم میزارم . اینطوری نمیزارم شرمنده بشه و خجالت بکشه.

امامن این طوری نیستم!تا چشمم به یه حیوون می افته, می دونم چیه. لازم نیست حتا یه لحظه فکر کنم, سریع واسش یه اسم مناسب به ذهنم می رسه انگار بهم الهام می شه,می دونم که این طوریه چون تا چند ثانیه قبلش همچین اسمی رو بلد نبودم .. از شکل یه موجود و نوع رفتارش می فهمم چه حیوونیه . یه بار وقتی واسه یه حیوون که تازه سر و کله اش پیدا شده بود یه اسم خوب پیدا کردم اونقدر ذوق زده شده بودم که تا صبح خوابم نمی برد .

پنج شنبه:

اولین اندوه من!  دیروز باهام قهر کرد, انگار دیگه دوست نداره باهاش حرف بزنم نمی تونستم باور کنم, فکر کردم حتما اشتباهی شده ,چون من دوست دارم پیشش باشم حرفهاش رو بشنوم . پس چطوری می تونم باهام نامهربون باشه,وقتی هیچ کاری نکردم؟اما آخرش فهمیدم که درست حدس زدم,واسه همین رفتم.

جایی که صبح روز اول خلقتمون اونجا دیدمش و هنوز نمی شناختمش و بهش بی اعتنا بودم. اما اونجا دیگه برام خیلی غم انگیز شده بود و هر چیز کوچیکی منو یاد اون می نداخت . خیلی ناراحت بودم و نمی دونستم چرا ,چون این حس تازه ای بود و قبل از اون تجربه اش نکرده بودم .همش مثل یه معما بود, معمایی که نمی تونستم حلش کنم .

وقتی شب شد,نتونستم تنهایی رو تحمل کنم و رفتم سر پناه جدیدی که ساخته بود تا ازش بپرسم چه اشتباهی کردم و چطوری می تونم اشتباهم رو جبران کنم تا دوباره باهام مهربون باشه اما اون توی بارون منا از اونجا بیرون کرده و این اولین اندوه من بود.

آدم

پنج شنبه:

 واسه این که زیر بارون نمونم یه سر پناه ساختم اما اونجا هم نتونستم آرامش داشته باشم. اون موجود جدید مزاحم شد و وقتی سعی کردم بیرونش کنم ,از سوراخ هایی که باهاش می بینه آب بیرون می اومد و اون با پشت پنجه هاش پاکشون میکرد و از خودش صدای در می آورد که حیوونا وقتی ناراحتن در می آرن.

حوا

یک شنبه:

دوباره همه چیز دلپذیر شده واز این بابت خوشحالم اما روزای که گذشت روزای خیلی سختی بودن. سعی میکنم تا می تونم به اون روزا فکر نکنم.

حوا

دوشنبه:

امروز صبح به امید این که توجهش رو جلب کنم اسمم رو بهش گفتم. اما

توجهی نکرد. واسم عجیبه. اگه اون اسمش رو به من می گفت حتما برام خیلی اهمیت داشت و به گمونم از هر اسم دیگه ای واسم قشنگ تر بود.

خیلی کم حرف می زنه. شاید چون باهوش نیست و به این مساله حساسه و می خواد پنهونش کنه .

خیلی حیفه که این طوری فکر میکنه, چون باهوش بودن هیچ اهمیتی نداره ارزش واقعی تو قلب انسانه امیدوارم بتونم بهش بفهمونم که یه قلب مهربون و عاشق واسه انسان بزرگترین ثروته و بدون اون حتی با داشتن هوش زیاد انسان فقیره!

نه!هیچ علاقه ای به اسم من نداره  سعی کردم نا امیدیم رو پنهون کنم اما به گمونم موفق نشدم.

رفتم ساحل و پاهامو تو آب فرو کردم. همیشه وقتی به وجود یه هم صحبت , یه نفر که نگاش کنم و باهاش حرف بزنم نیاز دارم, می آم این جا... اون اندام سفید و دوست داشتنی که رو آب برکه نقاشی شده برام کافی نیست , اما به هر حال یه چیزی بهتر از تنهایی محضه! وقتی حرف می زنم, حرف می زنه. وقتی ناراحتم, ناراحته و با دل سوزی آرومم می کنه بهم می گه :ناراحت نباش دختر تنهای بیچاره, من دوستت باقی می مونم. اون برای من دوست خوبیه و تنها کسیه که دارم,اون خواهر منه!

هیچ وقت نمی تونم اولین باری که تنهام گذاشت رو فراموش کنم قلبم داشت از غصه تو سینه ام آب می شد با ناامیدی گفتم:اون تمام هست و نیست من بود اکنون رفته است!بشکن! قلبم!! دیگه توان ادامه این زندگی در من نیست! صورتمو تو دستام گرفتم ,دیگه هیچ کسی نبود که آرومم کنه . وقتی بعد از یه مدت دستامو از رو صورتم برداشتم ,اون دوباره اونجا بود مثل همیشه سفید و براق و قشنگ. منم پریدم تو بغلش! این دیگه شادی محض بود. قبلا هم شادی رو می شناختم اما این حس یه چیز دیگه بود مث خلسه! دیگه بعد از اون هیچ وقت بهش شک نکردم. بعضی وقتا پیداش نمی شد. شاید یه ساعت و شاید یه روز کامل – اما من منتظر می موندم و به اومدنش شک نمی کردم می گفتم :سرش شلوغه یا رفته سفر اما بر می گرده . همین طور هم بود.

همیشه برمی گشت, شبای تاریک پیداش نمی شد,چون خیلی ترسو بود اما وقتی آسمون مهتابی بود سر و کله اش پیدا می شد. من از تاریکی نمی ترسم ,اما خب اون از من کوچیک تره و بعداز من به دنیا اومده و بارها وبارها به دیدنش رفتم . وقتی زندگی سخت میشه اون تنها پناه منه !

آدم

شنبه:

دیروز وقتی داشت مثل همیشه خودشو تو آب برکه تماشا می کرد افتاد تو آب! داشت خفه می شد. گفت تو بد وضعیتی بوده.

 این ماجرا باعث شده واسه موجوداتی که اونجا زندگی می کنن و بهشون ماهی میگه غصه بخوره. هنوز هم هر موجودی رو می بینه یه اسمی بهش می چسبونه, در حالیکه اونا اسم نمی خان وقتی صداشون می کنی به سمتت نمیان! اما این موضوع واسه اون هیچ اهمیتی نداره!در هر صورت دیشب کلی از همین موجودات تو  از آب گرفتو تو رختخواب من گذاشت تا گرم نگه شون داره, الان متوجه شون شدم اما به نظرم به هیچ وجه خوشحال تر از گذشته نیستن,فقط یه کمی آروم تر شدن. وقتی شب بشه همشون رو بیرون می ریزم و هیچ وقت دیگه باهاشون نمی خوابم, چون خیلی سرد و مرطوبن و خوابید بینشون آزار دهنده است, مخصوصا وقتی چیزی تنت نباشه.

حوا

سه شنبه:

تمام صبحو مشغول کار کردن بودم تا سر و سامونی به خونه زندگیم بدم, به عمد ازش دوری می کردم  به این امید که شاید تنها بشه و بیاد پیشم. اما نیومد.

ظهر که شد کارو تعطیل کردم و واسه تفریح رفتم دنبال دویدن با زنبورا و پروانه ها و گشتن بین گلا, موجودای قشنگی که لبخند خدا رو از آسمون گرفتن و همراه خودشون نگه می دارن! اونا رو جمع کردم و باهاشون چند تا تاج گل و یه لباس ساختم و تنم کردم. ناهارو که چند تا سیب بود خوردم , بعدش تو سایه نشستم و دعا کردم بیاد, اما نیومد!

مهم نیست! اتفاق مهمی نیفتاده ! چون اون هیچ توجهی به گلا نداره. اونا می گه آشغال و نمی تونه انواعشونو از هم تشخیص بده , فکر می کنه افتخاره آدم این طوری باشه. نه من براش مهم, نه گلا و نه آسمومن رنگی دم غروب. تنها چیزی که بهش توجه داره ساختن خونه س, تا خودشو اون تو ,از دست بارون قشنگ پنهون کنه ,انگورا رو جمع کنه و بره سراغه میوه ها تا ببینه رسیدن یا نه !

یه تیکه چوب خشک  گذاشتم رو زمین و سعی کردم با یه چوب دیگه اونا سوراخ کنم تا شکلی که تو ذهنم بود رو بسازم. اما یهو اتفاق تر سناکی افتاد از تو اون سوراخ یه غبار آبی شفاف بلند شد منم همه چیز رو پرت کردم و شروع کردم به دویدن ! خیلی ترسیده بودم چون فکر کردم اون یه روح وقتی برگشتم دیدم هیچ کس دنبالم نمی اد واسه همین در حالی که داشتم نفس می زدم به یه صخره تیکه دادم تا پاهام که داشتن می لرزیدن آروم بشن بعدش یواش یواش اومدم بیرون, آماده بودم اگه اتفاقی افتاد در برم,وقتی نزدیک تر شدم شاخه های یه بوته گل سرخ رو کنار زدم و از لابه لاش  به اونجا نگاه کردم اما انگار روحه رفته بود وتوی اون سوراخ یه خورده گرد و غبار سرخ و نرم باقی مونده بود.انگشتمو  توش فرو کردم تا لمسش کنم که یهو دادم  دراومد  ودستمو پس کشیدم .درد وحشتناکی داشتم,انگشتمو کرده بودم تو دهنم هی بالا و پایین می پریدم و می نالیدم  تا دردم یه کم آروم بشه!حالا دیگه دوست داشتم ببینم اون چیه  و  شروع به ازمایش کردم.

کنجکاو شده بودم بدونم اون غبار سرخ رنگ چیه,بااینکه بار اول بود میدیدمش اسمشو گذاشتم آتیش چون یه دفه به ذهنم رسید!اون آتیش بود !اونقدر از حدسم مطمئن بودم که بی معطلی اسمشو گذاشتم آتیش!

من چیزی رو بوجود آورده بودم که تا پیش از اون وجود نداشت,اینطوری به این همه چیزی که تو دنیا هست یه چیز جدید اضافه کرده بودم واسه همین احساس غرور میکردم ,دویدم تا پیداش کنم و بهش بگم چه کار بزرگی کردم.فکر میکردم اگه بهش بگم باعث میشه بیشتر تحویلم بگیره ...اما پشیمون شدم و این کارو انجام ندادم!میدونم هیچ اهمیتی براش نداشت.احتمالا میپرسید:خب به چه دردی میخوره؟!من چه جوابی میتونستم بش بدم؟چون آتیش به درد چیزی نمیخوره,فقط خیلی قشنگه!خیلی قشنگ...

آهی کشیدم و سراغش نرفتم,چون اون به دردهیچ کاری نمیخورد.نمیشد باهاش خونه ساخت.هندونه های بزرگتری بار آورد و یا رسیدن میوه ها را جلو انداخت. بی استفاده بود!حتما تحقیرش میکردو گوشه و کنایه میزد.اما برای من حقیر نبود.گفتم:آهای آتیش!موجود سرخ رنگ دوست داشتنی!دوستت دارم چون زیبایی وهمین کافیه برای دوست داشتن!خواستم آتیشو بغل کنم اما پشیمون شدم.این باعث شد یه قانون جدید دربیارم که خیلی شبیه اولی بود!تا حدی که فکر کردم یه سرقت ادبیه:یک تجربه ی سوخته,از آتش دوری میکند!

دوباره دست به کار شدم و وقتی به اندازه ی کافی آتیش درست کردم ,اونو رو یه دسته برگ خشک قهوه ای ریختم تا ببرمش خونه و باهاش بازی کنم.اما باد زد و اون پخش شد تو هوا و با عصبانیت به من حمله کرد!منم از ترس انداختمش زمین ودر فتم. وقتی برگشتم و پشتمو نگاه کردم اون روح آبی رنگ داشت بالا می رفت ومثل یه ابر تو هم می پیچید.همون لحظه اسمش به ذهنم رسید_دود!

یه دفعه نورای زرد و سرخی از دود بیرون  زد و من همون موقع اسمشو گذاشتم شعله .تو این موردم حدسم درست بود,بااینکه اونا

اولین شعله های دنیا بودن!شعله ها از درختا بالا میرفتن و سریع تمام دشتو گرفتن,دودشون هر لحظه داشت بیشتر می شد. از بس این صحنه برام شگفت انگیز بود شروع کردم به خندیدن و دست زدنو رقصیدن!اون دوون دوون اومد و وایستاد وچند لحظه بدون هیچ صحبتی خیره موند.بعدش پرسید این چیه؟آه !چقدر بده که اون اینقدر سوالا مستقیم و صریح می پرسه!!البته منم باید جواب میدادم گفتم: آتیشه! تقصیر خودشه اگه اینکه من همیشه همه چیزو میدونمو اون باید همه چیزو بپرسه اذیتش میکنه .بعد از چند لحظه مکث پرسید:از کجا اومده؟

باز یه سوال مستقیم دیگه که باید جواب مستقیم داشته باشه:من درستش کردم!

آتیش داشت جلوتر می رفت.اون رفت کنار جایی که سوخته بود رو نگاه کرد و پرسید:اینا چی ان؟

_زغال!

یکی از اونا رو برداشت تا امتحانش کنه.اما پشیمون شد و انداختش زمین و رفت!

اون از هیچی خوشش نمی آد!

اما من خوشم اومده بود>اونا خاکستری نرم و لطیف آتیش بودن.سیبا رو هم پیدا کردم از زیر خاکستر!بیرونشون آوردم,خیلی خوشحال بودم اما وقتی دیدم همه شون ترکیدن و خراب شدن ناراحت شدم.از ظاهرشون معلوم بود که دیگه به درد نمیخورن

اما نه!از سیبای خام بهتر بودن!آتیش قشنگه و به گمونم یه روزی به درد بخور هم میشه.

جمعه:

2شنبه ی پیش,دم غروب,یه لحظه دوباره اونو دیدم,امافقط یه لحظه.امیدوار بودم به خاطر اینکه سعی کردم  اوضاع خونه رو سر و سامون بدم ازم تشکر کنه,چون خیلی کار کرده بودم.اما اون این کارو نکرد,رو برگردوند و از پیشم رفت.

به خاطر یه چیز دیگه هم ناراحت شد:دوباره سعی کردم مجبورش کنم دیگه بالای آبشار نره. چون آتیش یه حس تازه ی دیگه رو بهم نشون داده بود حسی که اصلا با عشق و اندوه و بقیه ی حسایی که تا اون موقع کشف کرده بودم فرق داشت:حس ترس!واین خیلی وحشتناک بود!ای کاش هیچ وقت این حسو کشف نمیکردم .حسی که  لحظه هامو خراب  میکنه ,شادیمو از بین میبره و باعث میشه از وحشت به خودم بلرزم.اما نمیتونستم اونو مجبوربه این کارکنم چون هنوز این حسو کشف نکرده بود و نمی تونست درکم کنه.

آدم

جمعه:

به التماس افتاده که دیگه بالای آبشار نرم!مگه  این کار چه ضرری  واسه اون داره؟میگه باعث میشه از ترس به خودش بلرزه .نمیدونم چرا!من همیشه این کارو میکنم _من همیشه هیجان شیرجه زدن تو آب سردو دوست داشتمو دارم.فکر میکنم آبشار به درد همین کار میخوره وتا جایی که میدونم استفاده ی دیگه ای بجز این نداره.اما اون میگه آبشارفقط برای زیباییه  واسه قشنگ شدن منظره ها درست شده _مثل کرگدنا و ماموتا!

اینجا خیلی محدود شدم,لازمه محیطمو عوض کنم.

حوا

جمعه :

سه شنبه,چهارشنبه,پنج شنبه,وامروز:همه بدون اون!زمان زیادیه واسه تنها موندن!اما با این حال تنها بودن از این که حس کنی مزاحمیونمی خوانت بهتره.باید یه همدم پیدا کنم ,فکر میکنم برای این کار ساخته شدم_واسه همین با حیوونا دوست میشم.اونا هم جذابن,هم مودب و مهربون.هیچوقت عنق نیستن و نمیذارن حس کنی مزاحمی.بهت لبخند می زنن و برات دم تکون میدن البته اگه داشته باشن,همیشه هم آماده ی بازی و سروصدا کردن و این ور و اونور گشتن یا هر کار دیگه ای که بگی هستن,بنظر من اونا جنتلمنای واقعین.این روزا بهم خیلی خوش گذشته و اصلا احساس تنهایی نکردم.همیشه یه گروه از اونا دور و برم هستن,گاهی اون قدر زیادن که تا چشم کار میکنه دشتو پر میکنن و نمی شه شمردشون.وقتی هم می ری و بالای یه صخره میشینی وبه دشتی که انگار از پوست حیوونا پوشیده شده نگاه میکنی,اون قدر پر از رنگای شاد و نورای درخشنده و موجای خطای بدن حیووناست که فکر می کنی یه دریاچه ست,ولی تو میدونی که این طور نیست.وقتی طوفان پرنده های مهاجروگردباد بالهای در حال پروازشون شروع میشه,وقتی خورشید به اون پرای زیبا میتابه ,آنچنان درخششی از همه ی رنگایی که میتونی بهشون فکر کنی به وجود می آد که چشما رو خیره میکنه.

ما با هم خیلی جاها رو گشتیم و بیشتر جاهای دنیا رو دیدم,شاید همه ی دنیا رو.پس من اولین جهان گرد دنیام!املین وتنها جهان گرد دنیا!وقتی میخوام جاهای نزدیک برم سوار یه ببر یا یه پلنگ میشم چون خیلی نرم هستن ولی وقتی می خوام به جاهی دورتری سفر کنم سوار یه فیل میشم.فیل منو با خرطومش بالا میذاره اما خودم میتونم پایین بپرم.

پرنده ها و حیوونا همه بام دوستن و هیچوقت با هام دعوا نمیکنن!اونا با هم حرف میزنن!اما با یه زبون خارجی  چون من حتی یه کلمه از حرفاشونو نمیفهمم.با این حال معمولا وقتی باهاشون حرف میزنم می فهمند چی میگم مخصوصا سگ و فیل.این باعث خجالت منه چون نشون میده از من باهوش ترن بنابراین نسبت به من برتری دارن.این منو اذیت میکنه چون می خوام فقط خودم تجربه ی اصلی باشم.

آدم

شنبه:

سه شنبه شب هفته ی پیش فرار کردم و2روز راه رفتم تا به یه جای خلوت رسیدم و خونه مو همون جا ساختم.بعدشم تا جایی که می تونستم رد پاهامو پاک کردم.اما اون منو با کمک حیوونی که رامش کرده و گرگ صداش میکنه پیدام کرد.بازم اومدو از او صداهای ناراحت کنندهدرآورد و اون آبی که بهش میگه اشک,ازچشماش ریخت.مجبور شدم باهاش رگردم,اما هر وقت موقعیت پیش بیاد دوباره فرار میکنم.

همیشه خودشو درگیر کارای احمقانه میکنه,مثلا سعی میکنه بفهمه چرا حیوونایی که بهشون شیروپلنگ میگه گل و گیاه می خورن در صورتی که دندوناشون نشون میده باید همدیگه رو بخورن.

حوا

سه شنبه:

چیزای زیادیو یاد گرفتم والان دانا هستم اما اولش نبودم.اون اوایل هیچی نمیدونستم.با وجود اینکه همه چیزو میدیدم هیچوقت اونقدر باهوش نبودم که بفهمم آب سر بالایی هم می ره.اما اونقدر آزمایش و تجربه کردم تا فهمیدم آب هیچوقت سربالا نمی ره,بجز تو تاریکی واسه همیینه که آب برکه هیچوقت خشک نمیشه.بهترین راه برای فهمیدن چیزا تجربه  های عملیه.اما اگه فقط به حدس و گمون قناعت کنی هیچوقت دانا نمیشی.

با نگاه کردن متوجه شدم که ستاره ها همیشه زنده نمی مونن.خیلی از ستاره های قشنگو دیدم که آب شدن و از آسمون پایین چکیدن.از اون جایی که همشون می تونن آب بشن پس همهشون میتونن همزمان تو یه شب آب بشن.میدونم یه شب این اتفاق می افته وچقدر حیفه  که قراره این اتفاق بیفته.واسه همین هر شب تا وقتی بتونم بیدار می مونم و به اونا نگاه می کنم تا اون نقطه های چشمک زنو تو حافظه م حک کنم و وقتی آب شدن و از آسمون چکیدن با تخیلم همه شونو به آسمون سیاه برگردونم تا دوباره چشمک بزنن.و اونارو تو نگاه از اشک تر شدم دوبرابر کنم.

آدم

یکشنبه:

به هر جون کندنی که بود گذشت.

دوشنبه:

بلاخره فهمیدم هفته واسه چیه:واسه اینه که وقت داشته باشی تا استراحت کنی و خستگی یکشنبه رو از تن دربیاری.فکر خوبیه نه؟!

سه شنبه:

به من گفت از یک دنده ی من که از بدنم گرفته شده ,ساختنش.حرفش یه کم مشکوکه,چون همه ی دنده هام سرجاشونن.

درمورد لاشخور به مشکل بر خورده,میگه علف بهش نمی سازه,میترسه نتونه بزرگش کنه,فکر میکنه لاشخور جوری ساخته شده که از گوشت فاسد تغذیه کنه اما به نظر من لاشخور باید یه جوری با چیزایی که بهش میدن کنار بیاد.ما که نمیتونیم تمام دنیا رو واسه اون تغییر بدیم.

سه شنبه:

شاید بهتره یادم باشه اون خیلی کم سن و ساله ,اون الآن یه دختره جوونه وباید بهش فرصت داد.همه ی وجودش شور و شوق و حس زندگیه  دنیا واسش یه سحره,یه شگفتی یه راز و یه لذت!وقتی یه گل جدید پیدا میکنه,از شوق نمی تونه حرف بزنه حتما باید نازش کنه تو آغوشش بگیره  بوش کنه باهاش حرف بزنه و براش اسمای عاشقونه بذاره.

اون دیوونه ی رنگاست:قهوه ای,ماسه های زرد,خزه های خاکستری شاخ و برگای سبز,آسمون آبی مروارید سپیده دمسایه های ارغوانی روی کوه ها,جواهر ستاره هاکه تو بی نهایت ضا میدرخشن....اما تا جایی که من میدونم هیچ کدوم اینا ارزش کاربردی ندارن.اما همین که رنگ و زیبایی دارن واسه اون کافیه و دیوونش میکنن.

اگه فقط هرچند وقت یه بار می تونست آروم بشینه و حرف نزنه,منم میتونستم از نگاه کردن بهش لذت ببرم. مطمئنم می تونستم!چون دارم به این نتیجه میرسم که  اون واقعا موجود زیبا و جذابیه لاغر اندام,بلند وباریک و باوقاره!یه بار وقتی با اون اندام مرمری و سفیدرنگ رو یه تخته سنگ ایستاده بود و با سربه عقب خم شده و دستی که رو چشاش سایه درست کرده بود,پرواز یه پرنده رو تو آسمون نگاه میکرد,فهمیدم که زیباست!

 

حوا

دوشنبه:

زیبا بودن شادی آوره!آدم هم زیباست!وقتی به موهام گل می زنم زیباترم میشم.

سه شنبه:

امروز تو جنگل یه صدایی شنیدیم.دنبالش گشتیم اما نتونستیم پیداش کنیم.اد میگفت قبلا هم این صدا رو شنیده اما باوجود اینکه خیلی نزدیکش بوده هیچوقت اونو ندیده.واسه همینه مطمئن بود که اون مثل هواست و دیده نمی شه.ازش خواستم هر چی درمورد اون صدا میدونه بهم بگه,اما چیز زیادی نمی دونست.فقط گفت که اون صاحب این باغه و بهش گفته که باید از این باغ محافظت کنه و گفته که ما نباید از میوه های یه درخت خاص بخوریم و اگه این کارو بکنیم حتما می میریم.این تموم چیزی بود که آدم می دونست.

می خواستم این درختو ببینم,واسه همین با هم به سمت جایی که درخت تو یه نقطه ی خلوت و قشنگ قرار داشت قدم زدیم و اونجا نشستیم و یه مدت طولانی با علاقه بهش نگاه کردیم و حرف زدیم.

آدم گفت این درخت شناخت خوبی از بدیه!

-خوبی و بدی؟

-  بله

-چی هست؟

-چی چیه؟

-خوبی چیه؟

-نمی دونم!از کجا باید بدونم؟

-خب پس بدی چیه؟

-فکر میکنم اسم یه چیزیه .اما نمیدونم چی.

-اما آدم!حداقل باید یه نظری درموردش داشته باشی

-چرا باید نظری داشته باشم؟تا حالا هیچ کدوم از این چیزا رو ندیدم,پس چطوری می تونم درکشون کنم؟نظرتو درموردشون چیه؟

مشخصه که منم نظری نداشتم و غیر منطقی بود از او انتظار داشته باشم که نظری داشته باشه.هیچ طوری نمیتونستیم حدسی در این مورد بزنیم اینا کلمه های جدیدی بودن,مثل بقیه ی کلمه ها ی جدیدی بودن,مثل بقیه ی کلمه ها که ماقبل از این نشنیده بودیمشون.هنوز ذهنم درگیر این موضوع بود.واس همین گفتم:آدم !اون کلمه های دیگه چی؟مرگ و مردن!اونا یعنی چی؟  

-هیچ نظری درموردشون ندارم.

-خب پس حدس میزنی معنی شون چی باشه؟

-عزیزم!!!نمیتونی درک کنی درمورد موضوعی که هیچی درموردش نمیدونم حتی یه حدس ساده هم نمی تونم بزنم؟وقی کسی پیش زمینه ای درمورد چیزی نداره نمی تونه بهش فکر کنه!این طور نیست؟

-بله میدونم ,اما این خیلی بده.چون وقتی نمی تونم چیزی رو بدونم  بیشتر میخوام که بدونم!

چند لحظه ساکت موندیم تا این معما رو تو ذهنمون زیرو رو کنیم.یه دفه فهمیدم چطوری میتونیم از این موضوع سردر بیاریم و تعجب کردم  از این که چرا از اول به این راه فکر نکرده بودیم.خیلی ساده بود!بالا پریدم و گفتم :چه قدر خنگیم !بیا میوه ی درختو بخوریم!اون موقع می میریم و میفهمیم مردن یعنی چی و دیگه اینقدر از ندونستنش اذیت نمی شیم.

آدم دید حرف درستی زدم و یه دفه بلند شدو داشت به طرف یکی از سیبای درخت دست دراز میکرد که یه موجود خیلی عجیب و غریب بال بال زد به طرفمون اومد,موجودی که هیچوقت ندیده بودیمش,ما هم شروع کردیم به دنبالش دویدن .کیلومترها بالای تپه و پایین دره به زحمت کشون کشون دنبال اون جن پرنده رفتیم تا به قسمت عقبی دره رسیدیم جایی که درخت بزرگ انجیر معابد بود.اون جا گرفتیم چه لذتی داشت.چه پیروزی بزرگی.او یک تروداکتیل بود!(نوعی سوسمار بال دار)

آدم

دوشنبه:

تو دنیا پیزی رو نمیشناسم که بهش علاقه مند نباشه !مثلا حیوونا ,که من نسبت بهشون بی تفاوتم اما اون اینطورینیست.هیچ کدوم هم فرقی براش ندارن,به همه شون میرسه,فکر می کنه همه شون مث یه گنج ارزشمندن و هر حیوون جدیدی هم که بیاد جاش محفوظه.قتی اون برونتوساروس(نوعی دایناسور)غول پیکر طرف خونه مون اومد,حوا بهش به چشم یکی از مایحتاج خونه نگاه میکرد و من به چشم یه مصیبت بزرگ!این خودش مثال  خوبیه واسه  عدم تفاهمی که تو نگاه ما به دنیا وجود داره !حوا میخواست اونو اهلی کنه و من می خواستم از خونه دورش کنم.حوا اعتقاد داشت می شه با مهربونی اونو رام کرد وازش  یه حیوون اهلی ساخت ,من میگفتم یه حیوون اهلی با هفت متر ارتفاع و بیست وشش متر طول مناسب تو خونه نگه داشتن نیست,حتی اگه هیچ قصد بدی نداشته باشه ,هیچ جوری هم دست بردار نبود.فکر میکرد میتونیم باهاش یه لبنیاتی بزنیم و از من خواست اون هیولا رو داشته باشه,هیچ جوری هم دست بردار نبود. اما من این کارو نکردم چون خیلی خطرناک بود.نه نردبونی داشتیم که ازش بالا بریم,نه اصلا جنسیتش به این کار میخورد!!

بعدش گفت میخواد سوارش بشه و منظره های اطرافو تماشا کنه.

هیچ چیز جز اثبات علمی راضی ش نمیکنه.نظریه های آزمایش نشده تو کارش نیست و قبولشون نداره.همیشه دنبال  دونسته و به نظرم درستش همینه.این اخلاقش برام خیلی جذابه و تاثیرشو رو خودم حس میکنم.فکر میکنم اگه بیشتر باهاش باشم خودمم این طوری بشم.اون یه  نظریه ی دیگه هم درمورد اون هیولا داشت:فکر میکرد اگه رامش کنیم و باهاش دوست بشیم میتونیم اونو تو رودخونه بذاریم و ازش به عنوان پل استفاده کنیم. بعد از این که اون هیولا به اندازه ی کافی رام شد,حداقل اون قدری که حوا میخواست,نظریه اش رو آزمایش کرد اما شکست خورد.هربار که اونو درست رو رودخونه قرار داد و رفت به ساحل تا ازش رد بشه,هیولا از رودخونه بیرون اومد و مثل یه کوه اهلی شده دنبالش را افتاد!مثل بقیه ی حیوونا !همه شون همین کارو میکنن!

سه شنبه:

تازگی با یه مار دوست شده وقتی پای حیوونا به میون میاد هیچی از نظرشاشتباه نیشت.به همه شون اطمینان میکنه,اونا هم بش اطمینان دارن چون خودش هیچوقت به اونا خیانت نمیکنه فکر میکنه اونا هم بش خیانت نمیکنن.از آشنبیش با این جونور خوشحالم چون با این مار حرف میزنه و این طوری می تونم یه کم استراحت کنم.

جمعه:

میگه ماره بهش توصیه میکنه از میوه ی اون درخت بخوره,میگه اگه این کارو کنه نتیجه ش داناییه.

حوا

سه شنبه:

سعی کردم براش چندتا از اون سیبا بیارم اما نشد,فکر میکنم از این کار می تونم خوشحالش کنم,چرا باید از آسیب دیدن بترسم؟

 

آدم

سه شنبه:

بازم می خواستاز اون درخت بالا بره,گفت هیچ کسی اون اطراف نگاش نمیکرده.گفتم بهش واسه انجام هر کار خطرناکی یه توجیهی داره!از شنیدن کلمه  ی توجیه هم تعجب کرد,هم به گمونم حسودیش شد.فکر کردم که چه کلمه ی خوبی استفاده کردم.نصیحتش کردم از اون درخت دوری کنه و اون گفت این کارو نمیکنه.بوی دردسر می آید!باید از اینجا برم!

چهارشنبه:

دیشب به امید اینکه قبل از باغ بیرون برم و تو یه مملکت دیگه قایم بشم,سوار یه اسب شدم وبا بیشترین سرعت ممکن فرار کردم.حدود یه ساعت بعد از طلوع آفتاب,داشتم تو یه دشت سرسبز ور گل که هزاران  حیوون  توش درحال چریدن و بازی با همدیگه بودن می رفتم,که یه دفه سروصدای وحشتناکی به پا ش,همه چیز به هم ریخت و هرجونور به بغل دستیش حمله کرد.

میدونستم معنی این اتفاقچیه:حوا میوه ی ممنوعه رو خورده بود و مرگ به دنیا اومده بود!ببرا اسبمو خوردن و هیچ توجهی به من که

بهشون دستور میدادم این کارو نکنن,نشون ندادن,اگه مونده بودم ممکن بود حتی خودم رو هم بخورن که البته نموندم.

اومدم اینجا که جایی بیرون از باغه,اما اون باز منو پیدا کرد.راستش از اومدنش ناراحت نشدم.واسه اینکه اینجا هیچی واسه خوردن نیست و اون با خودش چندتایی از اون سیبا آورده .خیلی گرسنه بودم و مجبور شدم اونا رو بخورم.این برخلاف اصول من بود,اما بنظر من اصول فقط وقتی مهمن که سیر باشی....

وقتی اومد خودشو با شاخ و برگ درختا پوشونده بود,بهش گفتم منظورش از این کار مسخره چیه و ازش خواستم اونارو بیرون بندازه,اما  اون با خجالت آروم خندید وسرخ شد,تا حالا ندیده بودم کسی خجالت بکشه وسرخ بشه و اینکار به نظرم خیلی ناخوشایندو احمقانه اومد.گفت خیلی زود خودم علت این کارو می فهمم.

اون درست میگفت باوجود گرسنگی سیب نیمه خورده رو روی زمین انداختم وخودمو با شاخ و برگا پوشوندم.بعدش با عصبانیت بهش گفتم خودشو با برگای بیشتری بپوشونه.اونم اینکارو کرد بعد از این با هم به جایی رفتیم که حیوونا همدیگه رو تیکه پاره کرده بودن و یه مقدار پوست جمع کردیم.ازش  خواستم یه جورایی اونا رو وصله پینه کنه و ازشون چندتا لباس واسه مراسمای رسمی بسازه.این لباسا خیلی ناراحتن.اما خب من و درمورد لباس این از همه چیز مهم تره...

اون همراه خوبیه و میدونم اگه نبود,خیلی تنها و افسرده می شدم,مخصوصا حالا که هرچی داشتمو از دست دادم.اون میگه بهمون دستور داده شده که باید از این به بعد واسه زنده موندن کار کنیم.

میدونم میتونه مفید و به دردبخور باشه.منم رو کارا نظارت میکنم!

                      در تبعید......

حوا

وقتی به گذشته نگاه میکنم,اون باغ برام مثل یه رویا می مونه اونجا به شکل سحرآمیزی زیبا بود و حالا از دست رفته و من دیگه نمی تونم ببینمش.

باغ از دست رفتهاما من اونو پیدا کردم و راضی ام.تا حدی که میتونه منو دوست داره,منم با همه ی توان و احساسم دوسش دارم,به گمونم این به خاطر جوونی و جنسیتمه. از خودم پرسیدم چرا دوسش دارم,نمیدونم  چرا و اهمیتی به این ندونستن نمیدم . واسه همی فکر میکنم اینجور دوست داشتن نتیجه ی عقل و منطق نیست,مثل علاقه ی یه نفر به آدما و حیوونا.

پرنده ها رو به خاطر صدای قشنگ و آوازشون دوست دارم ,اما آدمو به خاطر صداش دوست ندارم.هر چی بیشتر می خونه بیشتر میفهمم که نمی تونم با صداش کنار بیام. اما بازم ازش می خوام برام بخونه,چون دوست دارم یاد بگیرم چه طوری می تونم با صداش کنار بیام.اما بازم ازش می خوام برام بخونه]چون دوست دارم یاد بگیرم  چه طوری میتونم هرچیزی رو که اون بهش علاقه داره رو دوست داشته باشم.مطمئنم میتونم این کارو یاد بگیرم,چون اون اوایل اصلا نمیتونستم آواز خوندنشو تحمل کنم اما الان میتونم.صداش شیرتازه روترش میکنه,اما ایرادی نداره میتونم به خوردن این جور شیر هم عادت کنم.

به خاطر هوشش نیست که دوسش دارم,چون اصلا باهوش نیست.نمیشه هم به خاطر این سرزنشش کرد,چون خودش که خودشو نیافریده,اون همون چیزیه که خدا آفریده و هر چی که هست خوبه.میدونم هدف عاقلانه ای از این کار وجود داشته,هوش و استعداد به مرور زمان پیشرفت میکنه  اما این پیشرفت ناگهانی نیست,از اون گذشته عجله ای نیست.لون همین جوریش هم به اندازه ی کافی خوبه!

به خاطر بخشندگی و رفتار ملاحظه کار و لطافتش نیست که دوسش دارم,اتفاقا تو این چیزا خیلی هم مشکل داره,اما همین طوریش هم خوبه و روز به روز داره بهترم میشه.به خاطر سخت کوشی و مهارتش نیست ک دوسش دارم میدونم این ویژگی رو تو وجودش داره اما نمیدونم چرا اونو از من مخفی میکنه.این تنها دردیه که دارم وگرنه الان تو همه چی بامن روراسته.مطمئنم هیچ چیزی رو از من مخفی نمیکنه جز این!از این که میدونم داره رازی رو ازم مخفی میکنه غصه ام میگیره و بعضی وقتا فکر کردن بهش بی خوابم میکنه.اما همیشه این فکرا رو از ذهنم بیرون میکنم,نباید این طوری خوش بختیمو که هر روز داره بیشتر میشه خراب کنم.

به خاطر مردونگی و شجاعتش نیست که دوسش دارم,نه!به هیچ وجه!اون منو لو داد اما بخاطر اینکار سرزنشش نمیکنم به گمونم این به خاطر مرد بودنشه و خودش که جنسیتش رو تعیین نکرده ,ابته اگه من بودم هیچوقت لوش نمیدادم,اگرم اینکارو میکردم اول خودم از غصه آب میشدم و از بین میرفتم اما اینم از زن بودنمه و بهش افتخار نمیکنم چون خودم جنسیتمو تعیین نکردم.

خب پس برای چی دوسش دارم؟شاید فقط بخاطر اینکه یه مرده!!!

از همه ی اینا گذشته,اون خوبه ومن به این خاطر دوسش دارم,اما میدونم اگه این طور نبود بازم  عاشقش میشدم,حتی اگه اذیتم میکرد,به دوست داشتنم ادامه میدادم مطمئنم به گمونم اینم به خاطر زن بودنمه.

اون قوی و خوش چهره است,به خاطر همین دوسش دارم و بهش افتخار میکنم,اما بدون این چیزا هم میتونستم دوسش داشته باشم. حتی اگه خیلی ساده و معمولی بود یا اگه مریض و ضعیف بود دوسش میداشتم,براش کار میکردم,واسش دعا میکردم و تا آخر عمر در کنار بسترش ازش مراقبت میکردم.

آره من اونو دوست دارم فقط چون مرده و ماله منه!به گمونم هیچ دلیل دیگه ای وجود نداره,همونطور که اولش گفتم این جور عشق نتیجه ی عقل و منطق نیست,خودش به وجود می آید,هیچ کس نمیدونه کی و کجا.دلیلی واسه اومدنش وجود نداره و اصلا  نیازی به دلیل نداره.

من الان یه دختر جوونم و اولین کسی هستم که عشقو تجربه میکنه,شاید یه روزی معلوم بشه که به خاطر بی تجربگی و جوونی اشتباه کردم و درست عشقو نفهمیدم.

 

آدم

یک سال بعد

اسمشو قابیل گذاشتیم.وقتی واسه شکار از خونه رفته بودم بیرون,حوا اونو تو کنده ی یه درخت,سه چهار کیلومتر- یا پنج شیش کیلومتر,درست یادم نیست – دورتر از خونه مون پیدا کرده .از خیلی جهات شبیه ماست وممکنه یکی از وابستگانمون باشه.حوا اینطری فکر میکنه.اما بنظرم حدسش اشتباست.

تفاوت در اندازه ما رو به این نتیجه میرسونه که اون یه حیوون جدید و متفاوته شاید یه ماهیه!اما وقتی اونو تو آب انداختم تو آب فرو رفت وهمون موقع حوا شیرجه زد تو آب و قبل از این که فرصتی واسه آزمایش فرضیه م به وجود بیاد,اونو از آب بیرون آورد.من هنوز فکر میکنم اون ماهیه,اما حوا نسبت به این موضوع بی تفاوته و نمیذاره آزمایشش کنم.نمیفهمم چرا این کارو میکنه.

انگاری اومدن این موجود تازه به کلی اخلاقشو تغییر داده و اونو درمورد آزمایش و تجربه بی علاقه کرده.بیشتر ازهمه ی موجودای دیگه بهش علاقه داره اما نمیتونه علت علاقشو توضیح بده .همه چی نشون میده  به کلی عقلشو از دست داده!

بعضی وقتا,نصفه شب ماهی سروصدا میکنه و می خواد بره تو آب,تو بغلش میگیره.این جور وقتا قطره های براق آب از صورتش پایین میاد با دستش به پشت ماهیه میزنه و از خودش صداهای لطیف درمی آره تا آرومش کنه.

تا حالا ندیدم با هیچ ماهی  دیگه ای اینطوری رفتار کنه.قبل از این که خونه و زندگیمونو از دست بدیم عادت داشت بچه ببرا رو بیاره وباهاشون بازی کنه ,اما اون فقط یه بازی بود.هیچوقت مثل این یکی,وقتی شامشون بهشون نمی ساخت نگرانشون نمیشد و ازشون مراقبت نمی کرد.

حوا

سه شنبه:

زمانی که یه هفته از خونه دور بود,قابیل کوچولو بدنیا اومد.خیلی تعجب کرده بودم نمیدونستم داره چه اتفاقی می افته.اما همونطوری که آدم همیشه میگه:همیشه چیزای غیرمنتظره ست که اتفاق می افته.

   اولش نمیدونستم چیه.فکرمیکردم یه حیوونه اما با توجه به آزمایشایی که انجام دادم ددم اینطوری نیست چون نه دندون داشت و نه پشم.بعضی از اعضای بدنش مثل انسان بود,اما این اعضا اون قدر زیاد نبودن که بتونن منو به شکل علمی قانع کنن تا اونو تو راسته ی انسانا قرار بدم.واسه همین به طور موقت  منتظر پیشرفت های بیشتر موندم.

در هرحال خیلی زود بهش علاقه مند شدم و این علاقه بیشتر و بیشتر شد تا به عاطفه و بعد به عشق وبعد به پرستش تبدیل شد.جونم واسه این موجود جدیددرمی رفت و تموم وجودم پر از شور وشوق وشادی شده بود هر روز و هر ساعت و هر دقیقه آرزو می کردم آدم زودتر برگرده تا این شادی بزرگ رو باهاش قسمت کنیم.

بالاخره اومد اما به هیچ وجه فکر نمیکرد اون میتونه یه بچه باشه.آدم ,انسان عزیز و دوست داشتنییه!اما در درجه ی اول یه دانش منده بعد یه مرد-ذاتش این طوریه-و نمی تونه چیزی رو تا از لحاظ علمی ثابت نشده قبول کنه.

خطرایی که به خاطر آزمایشای این دانش آموز تازه کار از سر گذروندم خارج از حد تصوره.بچه رو تو هر موقعیت خطرناک و عجیب غریبی که نمیتونست تصورش کنه قرار داد تا بفهمه چه جور پرنده یا چه جور جونور چارپاییه و به چه دردی می خوره!منم مجبور بودم شب و روز با خستگی و ناامیدی دنبالش راه بیفتم و به اون کوچولوی معصوم کمک کنم و درداشو تسکین بدم تا بتونه راحت تر  ازپس آزمایشا بر بیاد.

آدم

یکشنبه:

حوایکشنبه ها کار نمیکنه ,خسته و کوفته ه جایی دراز میکشه و دوست داره با اون ماهی بازی کنه . از خودش صداهای عجیب و غریب احمقانه در می آره تا سرشونو گرم کنه و وانمود میکنه داره دستاشو میخوره,این کار باعث میشه ماهیه بخنده. تا حالا ندیده بودم یه ماهی بتونه بخنده. این باعث می شه یه کم شک کنم...خودم هم از یکشنبه خوشم اومده.یه هفته ریاست کردن خیلی آدمو خسته میکنه. باید یک شنبه های بیشتری داشته باشیم.

حوا

سه شنبه:

آدم از خواب بیدار شد و ازم خواست یادم نره اون چهارتا کلمه رو یادداشت کنم .این نشون میده خودش یادش رفته این کارو انجام بده .اما من یادم نرفته بود.همیشه به خاطر آدم حواسم جمعه و خودم قبلش اون کلمه ها رو یادداشت کرده بودم .اون داره یه لغت نامه مینویسه البته خودش این طوری فکر میکنه چون درواقع این منم که دارم این کارو انجام میدم.اشکالی نداره,دوست دارم هرکاری رو که میگه انجام بدم.اینکار لذت بیشتری داره چون دوست ندارم پیشه بقیه کوچیک بشه.املاش اصلا علمی نیس.صدارو با سین می نویسه و صحرا رو با صاد درحالی که هر دوشون از یه ریشه هستن.

ادم

چهارشنبه:

اون ماهی نیست.

اصلا نمیتونم بفهمم چیه.ولی حالش خوب نیست.از خودش صداهای عجیب غریب وگوش خراش در می آره و وقتی حالش خوبه میگه گوگو!مطمئنم یکی از ما نیست چون راه نمیره ,پرنده نیست چون پرواز نمی کنه,قورباغه نیست چون نمی پره,مار نیست چون نمی خزه.با این که نتونستم آزمایش کنم میتونه شنا کنه یا نه,مطمئنم که ماهی نیست.همیشه رو پشتش دراز میکشه و پاهاشو بالا نگه میداره.تا حالا ندیدم هیچ حیوونی این کارو بکنه.تا حالا هیچ چیزی منو اینقدر گیج نکرده بود.

سه ماه بعد

گیج بودنم درمورد این موجود جدید به جای اینکه از بین بره بیشتر شده.شبا نمیتونم بخوابم .دیگه رو زمین دراز نمیکشه و شروع کرده به راه رفتن رو چارتا پاش.اما بازم با چارپاهای دیگه فرق داره چون پاهای جلوش کوتاه ترن,واسه همین بخش اصلی بدنش بالاتر قرار میگیره و این اصلا قشنگ نیست.

خیلی شبیه ماست  اما شیوه ی حرکت کردنش نشون میده که از جنس مانیست پاهای جلوی کوتاه و پاهای عقبی بلند نشون می ده از خانواده ی کانگروهاست.اما یکی از انواع نادر اوناست ,چون کانگروهای واقعی می جهن اما او هیچ وقت این کارو نمی کنه.با این حال از نوع جالب و عجیبیه که هنوز طبقه بندی نشده.چون خودم کشفش کردم,به نظم عادلانه ست افتخار این کشفو با اضافه کردن اسم خودم بهش برای همیشه ثبت کنم و اسم اینگونه رو بذارم کانگرووروم آدمینسیس!   

به احتمال زیاد وقتی حوا پیداش کرده خیلی سنش کم بوده چون از اون  موقع تا حالا رشد زیادی کرده.الان تقریبا 5برابر اون موقع است ووقتی از چیزی ناراحت باشه بین 22 تا 38 برابر صدایی که پیش از این تولید میکرد,سروصدا تولید میکنه.

تهدید واجبار نه تنها آرومش نمی کنه  بلکه تاثیر معکوس داره.حوا اونو با تشویق ودادن چیزایی که قبلا گفته بود بهش نمیده آروم  میکنه.همون طور که گفته شد,وقتی برای اولین بار سروکله ی این موجود پیداش شد من خونه نبودم .حوا گفت اونو تو جنگل پیدا کرده.خیلی عجیبه که فقط یه دونه از این موجود وجود داشته باشه. اما انگار این طوریه چون من چند هفته ی تمام زور خودمو زدم تا یکی دیگه پیدا کنم تا هم اونو به کلکسیونم اضافه کنم هم با اون یکی بازی کنه. اینطوری هم یه کم ساکت میشه  هم راحت تر میتونیم اهلیش کنیم.اما نه چیزی پیدا کردم,نه حتی از اون عجیب تر رد و اثری ازش دیدم.این موجود روی زمین زندگی میکنه پس چطوری میتونه بدون اینکه ردی از خودش بذاره این طرف و اون طرف ره؟چندتا تله هم گذاشتم ولی فایده ای نداشت همه ی حیوونای کوچیکو گرفتم جز این یکی-حیوونای که فقط از رو کنجکاوی این که بفهمن  شیر اون تو واسه چیه تو تله می افتنو هیچ وقتم شیرو نمی خورن!!

حوا

سه شنبه:

موفق شدم یه پیروزی بزرگو برای دانش بشری رقم بزنم وبفهمم شیر چطوری وارد بدن گاو میشه!

هر دوتای ما مدتها تو فکر این موضوع بودیم,دنبال گاوا می رفتیم –البته تو روز –اما هیچ وقت نمی دیدیم مایعی که سفید باشه بخورن.واسه همین هردومون به این نتیجه رسیدیم که بدون شک اونا شیرو تو شب به دست می آرن .بعدش شبا نوبتی می نشستیم و اونا رو نگاه می کردیم.نتیجه همون بود,معما حل نشده باقی موند .انجام این کارا ز مبتدیا بعید نیست ,اما الان همه میدونن این راه ها غیر علمی هستن.یه زمان رسید که تجربه به ما راه های بهتری یاد داد.یه شب وقتی دراز کشیده بودم ودر حال فکر کردن بودم,یه دفه فکرخیلی خوبی به ذهنم رسید وراهی واسه فهمیدن این موضوع پیدا کردم!اولین کاری که می تونستم انجام بدم این بود که آدمو بیدار کنم و بهش بگم,اما این کارو نکردم واین رازو پیش خودم نگه داشتم.بقیه ی شب حتی نتوستم پلک رو هم هم بذارم.هنوز آفتاب کامل طلوع نکرده بود که تند تند دزدکی از خونه بیرون اومدم و وسط جنگل یه جای سرسبزوانتخاب کردم.با شاخ وبرگ درختا یه آغلو توش ساختم.بعدش یه گاوو اون تو انداختم وشیرشو تا آخرین قطره دوشیدم.اونجا هیچی واسه خوردن نبود و    اون یا باید با جادوش  شیر درست میکرد یا خشک وبی شیر می موند.تمام روزوآشفته وبی قرار بودم,ازبس ذهنم مشغول بود نمی تونستم درست حرف بزنم.اما آدم مشغول اختراع جدول ضرب بودو متوجه نشد.تا غروب به شیش نه تا پنجاه وچهارتا رسیده بود واونقدر از این موفقیت خوشحال بود که به هیچ چیز از جمله بودن من توجه نمی کرد.واسه همین اروم از خونه بیرون اومدم و رفتم سراغ گاوم.اونقدردستام ازهیجان می لرزید که نمی تونستم بدوشمش.بالاخره موفق شدم وشیر اومد! اونم دو گالن!در حالی که هیچ چیزی اونجا نبود که ازش شیرساخته شده باشه.                                                

همون لحظه علت این موضوع به ذهنم رسید:شیر به واسطه ی دهان به وجود نمی آید.بلکه حاصل تغلیظ هواست!دویدم وبه آدم این موضوعو گفتم,اونم به اندازه ی من خوشحال شد ومعلوم بود که خیلی بهم افتخارمی کنه.

بعد گفت:می دونی تو دوتا خدمت بزرگ به دانش بشری کردی!

راست می گفت مدتها قبل از اون با یه سری آزمایشات به این نتیجه رسیده بودیم که هوا از ذرات معلق آب تشکیل شده,همین طور فهمیده بودیم  اجزای آب,هیدرون و اکسیژن هست,به نسبت دو به یک,که با فرمول می شه اونها رو نشون داد:H2O

کشف من نشون داد که علاوه بر اینا تو آب یه عنصر دیگه هم وجود داره:شیر!واسه همین فرمول آبو به این شکل گسترش دادیم:H2OM  (Mحرف اول کلمه ی MILKبه معنای شیر)

آدم

یک ماه بعد

کانگرو هنوز داره رشد میکنه و این خیلی عجیب و گیج کننده س!تا حالا ندیده بودم دوره ی رشد هیچ موجودی این قدر طولانی باشه.الان دیگه رو سرش مو دراومده,که شبیه موی کانگرو نیست,دقیقا شبیه موهای خود ماست !با این فرق که نازک تره و به جای سیاه بودن سرخه!!دیگه دارم از رشد عجیب و غریب این موجود غیرقابل طبقه بندی دیوونه میشم.ای کاش می تونستم یکی دیگه از این موجوداتو بگیرم,اما بعیده.واضحه که این یه حیوون جدیده و تنها نمونه ی موجوده.اما یه کانگروی واقعی پیدا کردمو آوردمش خونه,تا اونو از تنهایی دربیارم,اما اشتباه می کردم تا اون کانگرو را دید اونقدر ترسید که مطمئن شدم هیچ وقت پیش از او همدیگه رو ندیده بودن.واسه اون حیوون کوچولوی پرسرو صدا دلم می سوزه اما نمی تونم کاری کنم تا خوشحال بشه.ای کاش می تونستم اهلیش کنم.اما حیف می دونم این کار غیر ممکنه.هرچی بیشتر تلاش میکنم نتیجه ی بدتری میگیرم .هروقت اونو تو یکی از طوفان های غم و اندوهش میبینم دلم مییره.می خواستم آزادش کنم.اما حوا نذاشت این کار خیلی بی رحمانه س و از حوا بعیده که این طوری باشه.اما با این حال شاید حق با اون باشه.ممکنه اگه آزادش کنیم از الانم تنهاتر بشه,وقتی من نتونستم یکی دیگه ازش پیدا کنم خودش چطوری میتونه؟

پنج ماه بعد

اون کانگرو نیست!چون با کمک انگشتای حوا رو پاهای عقبش می ایسته و چندقدمی راه می ره و بعد  می افته.شاید یه نوع خرسه ,اما خب نه دم داره نه به جز سرش,بدنش مو داره .هنوز داره رشد میکنه ,خیلی عجیبه چون رشد خرسا زودتراز اینا تموم میشه.خرسا خطرناکند,واسه همین نباید بیشتر از این بذارم بدون پوزه بند تو خونه بگرده.

به حوا پیشنهاد دادم اگه بذاره این موجود عجیب و غریب بره بهش یه کانگرو بدم.اما فایده ای نداشت.به گمونم قصد کرده مارو در معرض تموم خطرات احمقانه قرار بده.اون پیش از این که عقلشو از دست بده این طوری نبود.

دوهفته بعد

توی دهنشو دیدم.هنوز خطری مارو تهدید نمیکنه,فقط یه دندون داره.دمشم هنوز درنیومده,خیلی بیشتر از گذشته از خودش سروصدا درمی آره مخصوصا تو شب.باید هر روز صبح ببینم دندونای بیشتری درآورده یا نه!هر وقت دهنش پر از دندون بشه,چه دم درآورده باشد و چه در نیاورده باشه,باید بره.چون یه خرس واسه خطرناک بودن نیازی به دم نداره.

حوا

سه شنبه:

فکر میکرد اونو توجنگل پیدا کردم,منم از این موضوع خوشحال بودم و میذاشتم همین طوری فکر کنه,چون این موضوع باعث میشد هرچند وقت یه بار واسه شکار یکی دیگه شبیه اون بره جنگل,اینطوری منو بچه چندروزی رو با آرامش استراحت میکردیم.هیچ کس نمیتونه بفهمه چه آرامشی بهم دست می داد وقتی آزمایشای آزاردهندشو ول میکرد,تله ها وطعمه هاشو برمیداشت وبه جنگل میرفت تا از دید خارج میشد,جواهر قیمتیم رو بغل میکردم,میبوسیدمش و از شوق به گریه می افتادم.اون کوچولوی بی چاره هم انگار می فهمید اتفاق خوبی افتاده و دست وپا میزد و با تمام وجود می خندید.

آدم

یک ماه بعد

یه ماهه که واسه شکار وماهی گیری از خونه دورم.

تو این مدت خرسه یاد گرفته رو پاهای عقبش راه بره و بابا وماما بگه.مطمئنا این یه نمونه ی جدیده.البته ممکنه این شباهت کلمات اتفاقی باشه و هیچ هدفو منظوری توش نباشه,اما بازم با این وجود غیر عادیه  کاریه که هیچ خرس دیگه ای نمی تونه انجام بده.این نوع تقلید صدا,به اضافه ی نداشتن مو و دم نشون میده که اون یه خرس جدیده.

حتما باید یکی دیگه از این خرسا یه جایی باشه و این یکی اگه یه دوست و همراه از جنس خودش داشته باشه خطر کمتری داره,باید برمو بگردم تا یکی دیگه پیدا کنم ولی قبلش باید به این یکی یه پوزه بند ببندم.

حوا

سه شنبه:

اولش نمیتونستم بفههم واسه چی ساخته شدم.اما الان فکر میکنم واسه این خلق شدم که رازهای این جهان عجیبو کشف کنم.شاد باشم و از کسی که تمام این چیزا رو بهمون داده تشکر کنم.به  گمونم هنوز چیزای زیادی برای یاد گرفتن وجود داره.

با آزمایش کردن فهمیدم که چوب,برگای خشک,پر و چیزای دیگه رو آب میمونن.

آدم

سه ماه بعد

شکار خیلی سخت و خسته کننده ا ی بود اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم.تو همین اوضاع و احوال,حوا بدون این که حتی از در خونه بیرون بره یکی دیگه از اون موجوداتو پیدا کرد!از بس خوش شانسه!میدونم اگه صد سالم توم جنگلو بگردم نمیتونم یکی از اونا رو پیدا کنم.

روز بعد

این جدیده رو با اون اولی مقایسه کردم و دیدم کاملا معلومه از یه جنسن.می خواستم یکیشونو واسه کلکسیونم خشک کنم اما معلوم نیست به چه دلیلی حوا با این کار مخالفه. واسه همین از خیر این کار گذشتم,هرچند میدونم  اشتباهه چون اگه در برن لطمه ی جبران ناپذیری به علم وارد میشه.

بزرگه اهلی تر از گذشته شده ومیتونه مثل یه طوطی بخنده و حرف بزنه,مطمئنم این کارا رو به خاطر زیاد گشتن با طوطی و داشتن قوه ی تقلید قوی یاد گرفته.دیگه خیلی عجیبه اگه معلوم بشه اون یه نوع طوطی جدیده,در عین حال  خیلی هم عجیب نیست چون از روز اول که یه ماهی بود تا حالا به هر چیزی که فکرشو بشه کرد تبدیل شده.

کوچیکه درست به زشتی اولای بزرگه است.رنگ و روش مثل اونه و سرش همونطوری بی موئه.حوا هابیل صداش میکنه.  

حوا

سال ششم

هابیل و قابیل یاد گرفتنو شروع کردن الان قابیل میتونه مثل من اعدادو جمع کنه,یه کمی هم تفریق یاد گرفته.هابیل تو یادگیری به سرعت برادرش نیست!اما سمج و پیگیره و این میتونه کندیشوجبران کنه. هابیل تو سه ساعت به اندازه ی یه ساعت قابیل یاد میگیره اما واقعیت اینه که قابیل نصف این زمانو مشغول بازیگوشیه واسه همین هابیل راه درازیو پیش رو داره اما به قول آدم :سروقت مقرر به مقصد میرسه اون اینطوری نتیجه گیری کرده که سماجت و سخت کوشی یه استعداده و تو لغت نامه ش سخت کوشی رو زیر عنوان استعداد طبقه بندی کرده.

آدم

سال دهم

اونا پسرن!اینو خیلی وقت پیش فهمیدیم.اومدنشون با اون اندازه ی کوچیک و شکل نابالغ باعث گیج شدنه ما شده بود,چون به این موضوع عادت نداشتیم.الان چندتا دختر هم داریم.هابیل پسر خوبیه ولی بهتر بود قابیل همون طور خرس میموند!

حوا

سال دوازدهم

الان نه تا بچه داریم.هابیل و قابیل بچه های خوبی هستن و از خواهرا و برادراشون به خوبی مراقبت می کنن.چهارتای اول که از بقیه بزرگترن هر جا دلشون می خواد می رن ومی گردن وبعضی وقتا دو سه روز خبری ازشون نمی شه.یه بار گلادیس رو گم کردن وبدون اون برگشتن.یادشون نمی اومد دقیقا کی و کجاگمش کردن.می گفتن جای خیلی دوری بوده اما نمی دونستن چقدر دور,به نظرشون جای جدیدی می اومده که پراز درختای توت بوده.از اون میوه ها خوششون می آدو چندین ساعت مشغول گشتن و میوه خوردن میشن.وقتی آماده ی رفتن به خونه میشن می فهمن که گلادیس رو گم کردن وهرچی صداش میکنن جوابشونو نمیده.

نه فرداش ونه روزای بعدش خبری ازش نشد.سه روز گذشت و اون هنوز نیومده بود.خیلی عجیب بود تاحالا اتفاقی شبیه این نیفتاده بود.کنجکاو شده بودیم .نظر آدم  این بود که اگه تا فرد یا حداکثر پس فردا نیومد,هابیل و قابیل رو برای پیداکردنش بفرستیم .همین کارو کردیم و اونا بعد از سه روز پیدایش کردن.ماجراهای زیادی رو ا سر گذرانده بود,تو تاریکی شب اول تو رودخونه افتاده بود و آب اونو با خودش تا فاصله ی دوری برده بود تا بلاخره خودش رو  روی یه تخته سنگ انداخته بود و بعد یه مهمون یه خونواده ی کانگروها بوده که ازش با مهمون نوازی پذیرایی کردن.کانگروی ماده خیلی مهربون بوده و رفتار مادرانه ای داشته.هر روز بچه هاشو از کیسه اش در می آورده ,به صحرا میرفته و کلی میوه و خوردنی واسه گلادیس میاورده هر شبم مهمونی داشتن-خرسا ,خرگوشا,مرغا,روباها,کفتارا,و موجودای دیگه همه شادوخوشحال دور هم جمع می شدن وجشن میگرفتن.

آدم

سال دوازدهم

بعد از این همه سال,فهمیدم کهاون اوایل درمورد حوا اشتباه میکردم,زندگی کردن بیرون از بهشت,اما با اون,خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت,اما بدون اونه!اولش فکر میکردم خیلی  حرف میزنه,اما الان اگه اون ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین می شم.چه قدر شیرین بود اندوهی که ما رو به هم نزدیک کرد وپاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.

حوا

سال بیستم

یه شبانه روزه که خوابیده .اون روز صبح اونو تو محرابش در حالی پیدا کردیم که سروصورتش پرخون بود.گفت که برادر بزرگترش اونو زده.بعد دیگه هیچی نگفت و خوابید.اونو تو بسترش خوابوندیم وخونو شستیم وخوشحال بودیم که زخمش عمیق نیست و درد نداره.چون  اگه درد داشت نمیتونست این قدر راحت بخوابه.

-خب چی شد؟

آدم جواب داد:هنوز خوابه.

-به اندازه ی کافی خوابیده,باید به کارای باغش برسه,بیدارش کن!

-سعی کردم اما نشد

-پس معلومه خیلی خسته س,بذار بخوابه.

-فکر میکنم به خاطر زخمشه که این قدر خوابش طولانی شده.

-گفتم:شاید!پس بذاریم بخوابه ,حتما خواب خوبش  میکنه.

صبح زود بود که پیداش کردیم.تمام روزو آروم به پشت خوابیده بود و حرکت نمیکرد این نشون میدادبی چاره چقدر خسته س.اون فرزند دوم ماست... هابیل ما!خیلی مهربونه و سخت کار میکنه  با طلوع آفتاب بیدار میشه و تا شب مشغول کاره حالا خیلی خسته شده.

همان شب

تمام روزو خوابید.منم هم نزدیکش بودم ,براش غذا درست میکردم وغذا رو گرم نگه میداشتم تا بیدار بشه و اونو بخوره.به چهر ه ی زیباش نگاه میکردم  و به خاطر اون خواب آروم خدا رو شکر میکردم و اون هنوز خواب بود  با چشمای بـاز!چیز عجیبی که باعث شد اولش فکر کنم بیداره اما اینطور نبود چون من حرف میزدم و اون جواب نمیداد .همیشه وقتی حرف میزنم  جوابمو میده قابیل اخلاق عجیبی داره و با من حرف نمیزنه اما هابیل این طور نیست تمام شبو کنارش نشستم تا اگه بیدار شدو گرسنش بود  بهش غذا بدم...چهره ش منو به عمق سالهای دور برد  وتو رویاها غرق شدم و ساعتها اشک ریختم یه دفه به خودم اومدم وفکر کردم تکون خورد,گونه شو بوسیدم تا بیدارش کنم اما بیدار نشد.گونه ا ش سرد بود .اونو با لحافای پشمی پوشوندم,اما هنوز سرد بود.لحافای بیشتری آوردم آدم اومد و گفت اون هنوز گرم نشده,نمیفهمم چرا!!!!

روز بعد

نمیتونیم بیدارش کنیم .توبغلم میگیرمشو از میون پرده ی اشکام چشماشو نگاه میکنم  والتماس میکنم فقط یه کلمه حرف بزنه اما اون جواب نمیده آیا این همون خواب طولانیه؟آیا این مرگه؟یعنی اون دیگه هیچ وقت بیدار نمیشه....؟!

یک هفته بعد

فرشته های خشمگین با شمشیرای آتشینشون ما رو از اون باغ بیرون کردن!مگه ما چه کاری کرده بودیم؟ما که قصد بدی نداشتیم,نادون بودیم و همون کاری رو کردیم که هر کودکی ممکنه بکنه نمیتونستیم بفهمیم سرپیچی از فرمان اشتباهه,واسه این که کلمه ها برامون عجیب بودن و نمیتونستیم معنیشونو بفهمیم,نمیتونستیم خوبی رو از بدی تشخیص بدیم,چه طوری بدون داشتن قوه ی تشخیص خوب و بد این کار ممکن بود,ای کاش اول این قدرت به ما داده میشد !این طوری عادلانه تر بود و اگه نافرمانی میکردیم سزاوار سرزنش بودیم اما به ما که بچه های نادونی بودیم کلماتی رو گفتن که  ما نمیفهمیدیم و ما را به خاطر اینکه طبق اون چه گفته بودن عمل نکردیم مجازات کردند.چه طوری می شه  این رو توجیه کرد؟اون موقع حتی به اندازه ی این بچه ی چهارساله هم نمیدونستیم ,اگه الان بهش بگم :اگر بر این تکه نان دست یازی عذاب الیم  برتو مقدر میداریم,آنچنان بیاید که تا زوال جسمت نیز سر نیاید,واون نونو برداره و به من لبخند بزنه بدون اینکه قصد بدی داشته باشه,فقط به خاطر نفهمیدن اون کلمات عجیب باید از سادگیش  استفاده کنم وبا دست مادرانه ای که بهش اعتماد کرده به زمین بزنمش؟!

قضاوتو به عهده ی کسایی میذارم که میدونن عشق مادرنه یعن چی!

آدم میگه به خاطر مشکلاتی که داشتم عقلمو از دست دادم  و دارم کفر میگم من همینم که  هستم خودم که خودمو نیافریدم.

چهل سال بعد

این دعا و آرزو ی منه که با هم از این دنیا بریم –آرزویی که هیچ وقت از بین نمیره وتا همیشه تو قلب هر زنی که همسرشو دوست داره باقی میمونه آرزویی که تا ابد به اسم منه,به اسم حوا!

اما اگه باید یکی از ما زودتر بره دعا میکنم که اون من باشم.چون اون قدرتمند و من ضعیف .وجود من برای اون به اندازه ی  وجود اون برای من ضروری نیست .زندگی بدون اون دیگه معنی نداره و نمیشه تحملش کرد,این دعا هم تا نسل من باقیه جاودانیه و از زبون تموم اونا که همسرشونا دوست دارن تکرار میشه من اولین همسر دنیام وتو آخرین همسر دنیا دوباره تکرار میشم.

                 

                     پس از حوا...

آدم

هــــــــــــــــــرجا که او بود,بهشـت بود!