شناخت چيست؟
میگويد: «نخنديد، گريه نكنيد، بيزار نباشيد، بلكه بفهميد...» اما آيا اين فهميدن در تحليل نهايي چيزي جز همان شكلي از سه عمل فوق است كه براي ما يكجا محسوس میگردند؟ آيا چيزي جز نتيجة انگيزههاي متناقض خنديدن، گلايه كردن و نفرين كردن است؟ براي آنكه سناخت امكان پزير گردد، ابتدا بايد هر يك از اين انگيزهها عقيدة نسبي خود دربارة رويداد يا چيز شناختي را ابراز كنند، و سپس ميان اين نگرشهاي نسبي جدالي درگيرد و اين جدال سرانجام بتواند تعادل و سازشي از اين سه انگيزه ايجاد كند و هر كدام از طريق نوعي عدالت و قرارداد سهم خود را بدست آورند. اين تعادل و قرارداد به آنها امكان میدهد كه همه باقي بمانند و در عين حال متقابلاً حق داشته باشند. ما، كه فقط از آخرين مراحل اين فرايند طولاني، يعني سازش و تنظيم جدال، آگاه میشويم، اين ما فكر میكنيم كه فهميدن چيزي صلح جويانه، عادلانه، خوب و اساساً مغاير با آن انگيزههاست؛ در حالي كه فهميدن فقط سرفاً نوعي رفتار خاص ميان انگيزههاست. واژة انديشه، به مفهوم مطلق، تا مدتهاي طولاني فقط به معني انديشة آگاهانه بود و تازه اكنون است كه ما حقيقت را دريافتهایم؛ اين حقيقت آن است كه ما فهميدهایم بخش اعظم فعاليت فكري ما، بيخبر از ما و ناآگاهانه، رخ میدهد. اما من فكر میكنم كه انگيزههايي كه در جدال فوق نقش دارند كاملاً واقفند كه خود را براي يكديگر محسوس سازند و متقابلاً به يكديگر لطمه وارد سازند. شايد خستگي ناگهاني تمام متفكران از همين جا ناشي شود (همانند خستگي شديد سرباز در ميدان جنگ). آري در اعماق وجود ما قهرماني نهفته است. اما، برخلاف نظر اسپينوزا، در آنجا چيزي مقدس و تا ابد قائم به زات وجود ندارد. انديشة آگاهانه، به ويژه انديشة فيلسوف، كم خشونتترين انديشهها و در نتيجه شيرينترين و آرامترين نوع انديشه است. به همين خاطر، فيلسوف دقيقاً بيشتر از هر كس ديگري امكان دارد درباره ماهيت شناخت اشتباه كند.