روزی به جستجوی خدا رفتم، ابتدا از خود شروع کردم اما خدایی ندیدم!

گفتم مسجد خانه اوست در آنجا او را میابم ولی با در بسته مواجه شدم در حالی

که تنها 30 دقیقه از اذان گذشته بود.

ناامید نشدم و به بازار رفتم تا شاید آنجا پیدایش کنم اما در میان کسانی که مشغول

کاسبی بودند افرادی را دیدم که کم فروشی می کردند و به حرام و حلال کاری

نداشتند، نه آنجا هم خدا نبود.

با خودم فکر کردم در میان این همه مردم شهر خدا را میابم اتفاقاً در تاکسی که

نشسته بودم مردی از خدا می گفت و ظاهراً از شهرستان آمده بود برای عزاداری

گفتم خدا را یافتم اما وقتی از ماشین پیاده شدیم به من گفت:دوست دختر نداری

که شب ببریش خونه؟!!

به بالا و پایین و وسط شهر رفتم اما خدایی نبود انگار آب شده بود،همه درگیر کارهای

روزمره و پول بودند و کسی به فکر خدا نبود.

در نوشته های روزنامه ها دنبال خدا گشتم اما همه مطالب مربوط به انتخابات و

دعوای رییسان بود.

به راهپیمایی 22 بهمن رفتم و گفتم در آنجا یافتن پروردگار حتمی است ولی در آنجا

پرچم های کاغذی ایران با نشان الله و الله اکبر را دیدم که زیر دست و پا لگد میشد!!

گفتم به میان روحانیون میروم و خدا را جستجو می کنم اما روحانیونی را دیدم که به

دنبال سیاست رفته بودند و دیگر کاری با دین مردم نداشتند.

در میان سیاستمداران به جستجو پرداختم اما آنها را دور از مردم دیدم آنها پست و

مقام ها را دو دستی چسبیده بودند! و خدا یافت نشد.

شب به هیئت رفتم و خوشحال شدم که خدا را در اینجا حتماً پیدا می کنم و تا ساعاتی

از شب حسین حسین گفتیم و اشک ریختیم و صبح که شد همه خواب ماندیم و

نمازها قضا شد!!!

فردا شب خسته و بی حوصله به سمت خانه می رفتم که صدای گریه کودکی را در خرابه

پشت خانه شنیدم و یافتم،آنجا بود که خدا را در چشمان دخترک فقیر گرسنه دیدم...

خداوند بر غربت خودش می گریست...........................................................